|
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم به وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم... يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم... يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خویش شکستيم صدايي نکنيم... يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم.
در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشهاى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر میدارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکههاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آنها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند. بارش را زمين گذاشت و شانهاش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدنها و عرق ريختنهاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آنها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسهاى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکههاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکهها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را میدانست که بسيارى از ما نمیدانيم! هر مانعى = فرصتى
کسی که از هیچ چیز کوچکی خوشحال نمی شود ، هیچگاه در زندگی خوشبخت نخواهد شد.
روز تولــــدت شــــد و نـيســتم امــا كـنـار تـــو كاشـكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو درستـه مـا نميتونيم ايـن روز رو پيش هم باشيم بيا بهـش تـو رويامـون رنـگ حقـيقـت بـپاشــيم ميخـوام بـرات تـو روياهام جشن تـولــد بگــيرم ازلحظه لحظه هاي جشنمون توی خيالم عكس بگيرم مـن باشـم و تـو باشي و فرشـته هـاي آسمون چـراغـونيه جشـنمون، سـتاره هـاي كهـكشون به جاي شمع ميخوام برات غم هاتو آتيش بزنم هر چـي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم تـو غم هات رو فـوت كني منــم ســتاره بـيـارم اشــک چــشاتـو پــاک کنـم توش نــورسـتاره بكـارم واسه روز تولد تو دست خالیم عزیزم چیزی جز گریه ندارم که اونم به پات میریزم واسه تولد تو من اواره چی دارم که مثل دور و بریهات واسه تو هدیه بیارم خوش به حال هرچی چشم که داره تو رو میبینه خوش به حال اون هدیه که تو دست تو میشینه اون طرف چند تا سایه روی دیوارها نشسته این طرف از خجالت یک نفر چشماشو بسته خوش به حال هرچی چشم که داره تو رو میبینه خوش به حال اون هدیه که تو دست تو میشینه
واسه روز تولد تو دست خالیم عزیزم تولدت مبارک عزیزترین عزیزم
دعا می کنم که هیچگاه چشمهای
زیبای تو را در انحصار قطره های اشک نبینم و تو برایم دعا کن ابر چشم
هایم همیشه برای تو ببارد دعا می کنم که لبانت را فقط
در غنچه های لبخند ببینم و تو برایم دعا کن که هر گز
بی تو نخندم دعا می کنم دستانت که وسعت
آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد همیشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برایم دعا کن دستهایم را
هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم من برایت دعا می کنم که گل
های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند برای شاپرک های باغچه ی خانه
ات دعا می کنم که بال هایشان هرگز محتاج
مرهم نباشند من برای خورشید آسمان زندگیت
دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگیم تو
تنها خورشیدی پس برایم دعا کن ، دعا کن که
خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند
شيوانا استاد معرفت
از کوچه اي مي گذشت. پسر جواني را ديد که روي تخته سنگي نشسته و غمگين
وافسرده چوبي در دست گرفته و با خاک بازي مي کند. کنارش نشست و دستي روي
شانه هاي پسرک زد و گفت: " وقتي يک جوان غمگين است زمين و آسمان بايد از
خودخجالت بکشد!؟ همه دنيا وکاينات ماندگاري شان براي اين است که کودکي
دنيا بيايد وجوان شود و شور و شوق زندگي بيابد! چرااينقدر غمگيني!؟" پسرک
آهي کشيد و درب منزلي را در انتهاي کوچه نشان داد و گفت: " دختري را
بسياردوست داشتم! امروز سر راهش ايستادم و ازاوخواستم با من ازدواج کند.
اما او هيچ نگفت. پشتش را به من کرد و درون خانه رفت ودر را محکم به رويم
بست. من او را از هرچيزي در اين دنيا بيشتر دوست مي داشتم! اما امروز
فهميدم اشتباه مي کردم!" شيوانا با حيرت پرسيد: "تو دو بار گفتي دوستش مي
داشتم! يعني الآن ديگر دوستش نمي داري! چرا چنين اتفاقي افتاده است!؟" پسرک
لختي سکوت کرد و ادامه داد: " او با اينکارش به من توهين کرد!؟ چگونه دوستش
داشته باشم!؟" شيوانا سري تکان داد و گفت: " تو راست نمي گويي واو را از هر
چيزي در اين دنيا بيشتردوست نمي داشتي!! تو خودت را از همه بيشتردوست داري
و چون احساس مي کني اين حرکت او باعث اهانت به دوست داشتني ترين موجودزندگي
ات يعني خودت شده، امتياز وست داشتن را از اوگرفته اي!! اسم اين دوست
داشتن نيست! اسم اين احساس خودخواهي است! چه کسي گفته است همه موجودات
عالم که دوستشان داريم ، الزاما بايد ما را دوست داشته باشند!!؟" شيوانا از
جا برخاست تا برود! پسرک باپوزخند به شيوانا گفت:" چه شداستاد!!؟ آيازمين
و آسمان ديگر نبايد به خاطر اندوه وغم من ناراحت باشد و از خجالت بميرد!؟؟" شيوانا
با لبخند گفت:" آن قاعده اول کاينات است. قاعده دوم کاينات اين است که همه
خودخواهان چه کودک باشند چه جوان وچه پير محکوم به تنهايي و فنا
هستند. کاينات به دنبال تکثير و ماندگاري نسلي فاقد خودخواهي و خودپرستي
است. نشستن من به خاطر قاعده اول بود و رفتنم به واسطه ترس از قاعده دوم
است. پسرک آهي کشيد و گفت: " بسيار خوب ! شايد حق با شما باشد!!؟ شايد
اين دختر حق داشته چنين برخوردي را با من داشته باشد؟! کسي چه مي داند ! شايد رفتار من هم چندان مودبانه نبوده است!؟ حتي اگر در آينده اين دختر
بازهم عشق من را بر زمين زد آن را در وجود خودم پنهان مي کنم و تا آخرعمر
ديگر با کسي در مورد آن صحبت نمي کنم. شيوانا که در حال دور شدن از پسرک بودسرجايش ايستاد. به سوي پسرک برگشت و دستش را روي شانه اش گذاشت و گفت: " و قاعده اي است
به نام قاعده سوم که کاينات تنهااسرارش را بر کسي آشکار مي کند که عشق
هايش را به هيچ قيمتي واگذار نکند و تاابد آنها را تازه و زنده در وجود
خود نگه مي دارد. از همراهي با تو افتخار مي کنم." مي گويند آن پسر چند سال بعد يکي از محبوب ترين استادان معرفت در سرزمين شيوانا شد. نام اين استاد "قاعده سوم" بود
یک روز آموزگار از دانش
آموزانی که در کلاس بودند پرسید : آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز
عشق ، بیان کنید؟ برخی ازدانش آموزان گفتند: با بخشیدن عشقشان را معنا می
کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان
کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از
خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این
که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به
جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند... یک ببر
بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری
به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود
و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان
حرکت کرد...همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرارکرد و همسرش را تنها
گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان
به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند... داستان به اینجا که رسید دانش
آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. اما پسرپرسید : آیا می دانید آن
مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از
همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! پسر جواب داد: نه، آخرین
حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی. ازپسرمان خوب مواظبت
کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود... قطره های اشک، صورت پسر را خیس
کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می
کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند . پدر من در آن لحظه وحشتناک ،
با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و
بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...
كودكي
ده ساله كه دست چپش در يك حادثه
رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از
فرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك
سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه
ها ببيند. و در عرض اين شش ماه حتي
يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد
مسابقات محلي در شهر برگزار مي
شود. استاد به
كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روی آن تك فن كار
كرد. سر انجام
مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود
را شكست دهد! در مسابقات بين باشگاه ها
نيز با استفاده از همان تك فن
برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري،
آن كودك يك دست موفق شد تمام
حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد. وقتي
مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو
اين بود كه اولاً به همان يك فن به
خوبي مسلط بودي، ثانياً
تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين
فن ، گرفتن دست
چپ حريف بود كه تو چنين دست نداشتي! نتيجه
نهايي داستان : راز موفقيت
در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه
استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است
دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند. یكی از بیماران اجازه داشت كه هر
روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ
تكانی نخورد و همیشه پشت به هماتاقیش روی تخت بخوابد. از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف میزدند. مینشست و تمام چیزهایی
كه بیرون از پنجره میدید برای هماتاقیش توصیف میكرد. بیمار دیگر در مدت
این یك ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه میگرفت. و كودكان با قایقهای تفریحیشان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از
شهر در افق دوردست دیده میشد. همان طور كه مرد كنار پنجره این جز ئیات را
توصیف میكرد ، هماتاقیش چشمانش را میبست و این مناظر را در ذهن خود
مجسم میكرد. جسم بیجان مرد كنار پنجره
را دید كه با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از
مستخدمان بیمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند. پرستار این كار را با
رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترك كرد. آن مرد به
آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولین نگاهش را به
دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او میتوانست این دنیا را با
چشمان خودش ببیند. در كمال تعجب ، او با یك دیوار مواجه شد. كه چه چیزی هماتاقیش را وادار میكرده چنین مناظر دلانگیزی را برای او توصیف كند ! پرستار پاسخ داد: شاید او میخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد در اصل نابینا بود و حتی نمیتوانست دیوار را هم ببیند...
روزی مردی به مسافرت می رود و به محض ورود به اتاق هتل متوجه می شود که هتل به کامپیوتر مجهز
• دلت رو به کسي بسپار که لياقت داشته باشه. • نگاهت رو به کسي بدوز که قلبش براي تو بتپه.
--داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش— شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود-اما- طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد پس از چندی هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما! نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست اوبودم و حالامن تمام هست او بودم دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه - مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد "بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل" ومن ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد
عشق غالباً یک نوع عذاب است ، اما محروم بودن از آن مرگ است
خدایا تو را می پرستم و
تنها تو را دوست دارم خدایا به من قدرتی عطا
کن که بتوانم آن بنده ای باشم که تو می خواهی خدایا
تو را در بی کسی هایم به چشم دل نظاره گربوده ام چگونه باید تو را بخوانم؟ خود نمی دانم خدایا
این تویی که همه ی وجودم را به به توتقدیم میکنم
الهی از تو شرمنده ام که بندگی نکردم و از خودم شرمنده ام که زندگی نکردم و از مردم شرمنده ام که اثر وجودیم برای ایشان چه بود . الهی
از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام از انس و جن شرمنده ام حتی از روی
شیطان شرمنده ام که همه در کار خود استوارند و این سست عهد ناپایدار . الهی خوشا به حال کسانی که لذات جسمانی شان عقلانی شد .
اگر این شب ها و روزها سر سجاده سبز دل مهربانتان لرزید و اشکی گوشه چشمای پاکتان را نمناک کرد به یاد تعجیل اقا امام زمان (عج) و مریض ها و من هم دستی به اسمان بلند کنید شبهای نزول قران و رحمت شبهای سراسر خیرو برکت یاد مریض ها هم منزلت خاصی دارد خدا را قسم میدهیم به حرمت سر شکافته علی (ع) در شبهای قدر که تمام مریض ها را شفا عنایت فرماید انشاالله....................
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم
گر چه در خویش شکستیم صدایی نکنیم پر پروانه شکستن هنر انسان نیست ؛ گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ؛ وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ؛ طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم ... ******************************************************** پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند؟! آری، اگر بسیار، اگر کم فرق دارند شادم تصور می کنی وقتی ندانی لبخندهای شادی و غم فرق دارند برعکس می گردم طواف خانه ات را دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان با این حساب اهل جهنم فرق دارند بر من به چشم کشته عشقت نظر کن پروانه های مرده با هم فرق دارند!
اگر عشق نبود به کدامین
بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟ کدام لحظه ناب را
اندیشه می کردیم؟ چگونه عبور روزهای تلخ
را تاب می آوردیم؟ آری بیگمان پیش تر از
اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود
با همان چشمی که می زد زخم، مرهم می فروخت زندگی چون برده داری پیر در بازار
عمر
داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت زندگی این تاجر طماع ناخن خشک
پیر
مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت در تمام سالهای رفته برما روزگار
مهربانی می خرید از
ما و ماتم می فروخت من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه
ها
گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت
خدایا هرکه یادم میکند یادش بخیر خدایا هرکه یادم هم نکرد یادش بخیر خدایا هرکه یادش میرود یادم کند یادش بخیر
چقدر ثانیه ها نامردند ، گفته بودند كه برمی گردند بر نگشتند و پس از رفتنشان ، بی جهت عقربه ها می چرخند آه این ثانیه های بی رحم چه بلایی به سرم آوردند نه به چشمم افقی بخشیدند ، نه زبغضم گرهی وا كردند ز چه رو سبز بنامم به دروغ ، لحظه هایی كه یكایك زردند لحظه ها همهمه هایی موهوم ، لحظه ها ، فاصله هایی سردند بگذارید از پیشم بروند . لحظه هایی كه همه بی دردند.
وقتی دلت ارزش خودش رو از دست بدهد. چشمهایت دیگر اشكی برای ریختن نداشته باشند. وقتی دیگر قدرت فریاد زدن را هم نداشته باشی وقتی دیگر هر چه دل تنگت خواسته باشد و نه گفته باشی وقتی دیگر دفتر و قلم هم تنهایت گذاشته باشند وقتی از درون تمام وجودت یخ بزند وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ بكنی وقتی احساس كنی دیگر هیچ كس تو را درك نمی كند وقتی احساس كنی تنهاترین تنهاها هستی وقتی باد شمع های روشن اتاق تو خاموش كند چشمهایت را ببند و از ته دل بخند....... كه با هر لبخند روحی خاموش جان می گیرد و درختی پیر جوان میشود
تیک تیک ساعت دوباره عشق و به یادم می یاره نگاه عاشق تو رو به یاد چشمام می اره حرف های بچه گانه ای که می زدیم به همدیگه اشک های بی غروری که همش می ریخت با یک گله چه روزای شیرینی بود اون لحظه های عاشقی اون رویای قشنگی که ساختیم با هم از زندگی ثانیه های بی کسی اصلا تمومی نداره انگار باید تنها باشم تا اخر عمر با غصه دلم می خواد بیام پیشت چرا خدا تورو گرفت ای کاش می شد به جای تو منو از دنیا می گر فت
گاو ما ما مى كرد گوسفند بع بع مى كرد سگ واق واق مى كرد و همه با هم فرياد مى زدند حسنك كجايى شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك
مدت هاى زيادى است كه به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار
جين و تى شرت هاى تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاى غذا دادن به
حيوانات جلوى آينه به موهاى خود ژل مى زند. موهاى حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاى خود گلت مى زند. ديروز كه حسنك با كبرى چت مى كرد. كبرى گفت تصميم بزرگى گرفته است. كبرى تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مى كرد. پتروس هميشه پاى كامپيوترش نشسته بود و چت مى كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مى كرد چون زياد چت كرده بود.او نمى دانست كه سد تا چند لحظه ى ديگر مى شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد. براى مراسم دفن او كبرى تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روى ريل ريزش كرده بود. ريزعلى ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلى سردش بود و دلش نمى خواست لباسش را در آورد. ريزعلى چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبرى و مسافران قطار مردند. اما ريزعلى بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالى است كه كوكب خانم همسر ريزعلى مهمان ناخوانده ندارد او حتى مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايى دارد او فاميل هاى پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياى ما خيلى چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاى دبستان آن داستان هاى قشنگ وجود ندارد.
قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق و عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت ساده ایست ! چه قانون عجیبی چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی که هر بار ستاره های زندگی ات را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره ی امید کنی و خود در تنهایی و سکوت با چشمهایی خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره بنشینی و خموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری و باز هم تو بمانی و یک عمر صبوری
دلی را نشکن شاید خانه خدا باشد کسی را تحقیر مکن شاید محبوب خدا باشد از کمکی دریغ مکن شاید کلید بهشت باشد سر نماز اول وقت حاضر شو ، شاید آخرین دیدارت با خدا در زمین باشد
بازگشت همه به سوی اوست امروزی داغی سوزناک دوباره برایم تازه می شود مادر بزرگ عزیزم روزی که رفتی پیشت نبودم و بدون خداحافظی رفتی این یکسال ندیدنت دلم را ویرانه ساخت نمیدانم مابقی عمر را چه کنم چه کنم راهی برای رسیدن به تو ندارم میدانم تو اهل بهشتی و منم گر بیام اهل جهنمم در اخر برایت می نویسم : دلم برایت تنگ شده است ای یاور کودکی تا جوانیم ای پشتیبان لحظه به لحظه های بی هم نفسیم مادر بزرگ عزیزم اولین سالگرد عروج ملکوتی تو را داغ در سینه دارم از خداوند رحمان خواستارم که درهای رحمت بی کران خویش را چون این دنیا در ان دنیا نیز به رویت گشوده سازد |
About![]()
سلام به دوستان و باز ديد گنندگان عزيز وبلاگ ركسانا
Home
|