تبليغاتX
roxana20

roxana20

 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید: 

“ می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید

 اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ ”

خداوند پاسخ داد:

 “ از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام

او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه:

 “ اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم

و اینها برای شادی من کافی هستند.”

خداوند لبخند زد:

  “ فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.

تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

 ” کودک ادامه داد:‌“ من چطور می‌توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی‌دانم .”

خداوند او را نوازش کرد و گفت:

“ فرشته تو زیباترین و شیرین‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد

 و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.”

 کودک با ناراحتی گفت:

 “ وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟”

 اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت:

 “ فرشته‌ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.”

 کودک سرش را برگرداند و پرسید:

“ شنیده‌ام که در زمین انسان‌های بدی هم زندگی می‌کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

خداوند فرمود: ”  فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد. حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد:

 “ اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.”

 خداوند لبخند زد و گفت:

“ فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت.

 گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.”

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می‌شد.

کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.

 او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید:

“ خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگو.”

 خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “ نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد.

 به راحتی می‌توانی او را مادر صدا کنی.

این مطلب را برای روز مادر اماده کرده بودم که به دلیل مشکلاتی نتونستم پیدایش کنم

 و امروز تقدیم میکنم به انانی که نام مادر بعد الله برایشان مقدس ترین واژه دنیاست

 

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت18:53توسط B . H بی انتها..... | |

 

معلّم يک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند.

 او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام يک کيسه  پلاستيکى بردارند

 و درون آن، به تعداد آدم‌هايى که از آن‌ها بدشان می‌آيد، سيب‌زمينى بريزند و با خود به کودکستان بياورند.


فردا بچه‌ها با کيسه‌هاى پلاستيکى به کودکستان آمدند.

در کيسه  بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سيب‌زمينى بود.

 معلّم به بچه‌ها گفت تا يک هفته هر کجا که می‌روند کيسه  پلاستيکى را با خود ببرند.


روزها به همين ترتيب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکايت از بوى ناخوش سيب‌زمينی‌‌هاى گنديده.

 به علاوه، آن‌هايى که سيب‌زمينى بيشترى در کيسه  خود داشتند از حمل اين بار سنگين خسته شده بودند.

 پس از گذشت يک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند.

 
معلّم از بچه‌ها پرسيد:

«از اين که سيب‌زمينی‌ها را با خود يک هفته حمل می‌کرديد چه احساسى داشتيد؟»

بچه‌ها از اين که مجبور بودند سيب‌زمينی‌هاى بدبو و سنگين را همه جا با خود ببرند شکايت داشتند.


آنگاه معلّم منظور اصلى خود از اين بازى را اين چنين توضيح داد:

«اين درست شبيه وضعيتى است که شما کينه  آدم‌هايى که دوستشان نداريد را در  دل خود نگاه می‌داريد

 و همه جا با خود می‌بريد. بوى بد کينه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند

 و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنيد.

 حالا که شما بوى بد سيب‌زمينی‌ها را فقط براى يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد

 پس چطور می‌خواهيد بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنيد؟»

نتيجه اخلاقى داستان


کينه  هر کسى را که به دل داريد بيرون بريزيد وگرنه بايد آن را تا آخر عمر با خود حمل کنيد.

 بخشيدن ديگران بهترين کارى است که می‌توانيد بکنيد.

 ديگران را دوست بداريد حتى اگر آن‌ها شما را دوست نداشته باشند

 

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت18:28توسط B . H بی انتها..... | |

 

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده  بود.

او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.

سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت

 تا خود را از  خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.

 اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود،

 از دور دید که  کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. 

بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.  

از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:  

خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟

  صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.

کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، وحیران بود.

  نجات دهندگان می گفتند: خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

 

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت18:25توسط B . H بی انتها..... | |

استادى در شروع کلاس درس، ليوانى پر از آب به دست گرفت.

 آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد:

به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند ٥٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١٥٠ گرم.


استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقيقاً وزنش چقدر است.

اما سوال من اين است:

اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.


شاگردان گفتند: هيچ اتفاقى نمی‌افتد.


استاد پرسيد: خوب، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟


يکى از شاگردان گفت: دست‌تان کم‌کم درد مي‌گيرد.


حق با توست. حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟


شاگرد ديگرى جسارتاً گفت: دست‌تان بی‌حس می‌شود.

عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گيرند و فلج می‌شوند.

و مطمئناً کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند.


استاد گفت: خيلى خوب است. ولى آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير کرده است؟


شاگردان جواب دادند: نه


پس چه چيز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه بايد بکنم؟


شاگردان گيج شدند: يکى از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد.

 

استاد گفت: دقيقاً. مشکلات زندگى هم مثل همين است.


اگر آنها را چند دقيقه در ذهن‌تان نگه داريد، اشکالى ندارد.

اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد.


اگر بيشتر از آن نگه‌شان داريد، فلج‌تان می‌کنند و ديگر قادر به انجام کارى نخواهيد بود.


فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است.

 اما مهم‌تر آن است که در پايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد.


به اين ترتيب تحت فشار قرار نمی‌گيريد، هر روز صبح سرحال و قوى بيدار می‌شويد

 و قادر خواهيد بود از عهده هر مسئله و چالشى که برايتان پيش می‌آيد، برآييد!


دوست من، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذار. زندگى همين است!

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت18:15توسط B . H بی انتها..... | |

 

دل های پاک خطا نمیکنند ، بلکه سادگی میکنند

و امروز سادگی ، پاک ترین خطای دنیاست . . .

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت17:47توسط B . H بی انتها..... | |

 

خداوندا شکر می گویم تورا

که این بنده گنهکار خود را با این همه گناه و لغزش در زندگی  تنها رهایش نکرده ای

و باز تورا شاکرم وبا امید تو ادامه زندگی را همچون ابی زلال و روان جاری خواهم بود

خداوندا داده هایت را شکر می گویم چون میدانم لطف و رحمتت در تک تک انها نمایان است

و گرفته هایت را شکر می گویم چون می دانم حکمت تو در فراسوی انها اشکار است 

و به رضایتت راضی و خشنودم

واز تو عاجزانه می خواهم که داده هایت را برایم سامان دهی ودر حفظ انها یاریم کنی

 تا در راه رضایت تو و خلق تو صرف کنم

و از تو می خواهم برایم قدرتی دهی تا به خود بفهمانم

که گرفته هایت حکمت بی انتهای تو بوده است

و تو را شاکرم که بنده گنهکار خود را در سخت ترین ازمایشات زندگی قرار داده

 و تنهایش نگذاشته ای  تا بداند  در تنها ترین تنهایی های خود بازم تو را دارد

پس با تمام روسیاهی وگنهکاری خود تو را التماس می کنم که نهایت لطف و کرامت خویش را

برای خوشبختی عزیزی که از من گرفتی و به عزیزی دیگر بخشیدی عطایشان کنی

و میدانم که ارحم الراحمین تویی پس در راه زندگی موفق و ثابت قدمشان بفرما

و مشکلات زندگی را برایشان آسان قرار بده ............ 

الهی آمین

 

+نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت23:55توسط B . H بی انتها..... | |

 

یاد بادا که دلم مشتاق دیدار تو بود

روز و شب در طلب و هر لحظه بیدار تو بود

دیدگانم را چه دانی که دگر سوئی نیست 

 به فدایت ، که آن هم گرفتار تو بود . . .

ای یادگار تمام لحظه های زیبای من  ، به احترام تمام زیبائی های دنیا فراموشت نمیکنم . . .

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت0:7توسط B . H بی انتها..... | |

 

از غمت اشک نریزم تو بگو پس چه کنم 

 آتش قلب خود را با چه خاموش کنم

مطمئن باش که مهرت نرود از دل من 

 مگر آن روز که در خاک شود منزل من . . .

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت23:58توسط B . H بی انتها..... | |

 

نه بلبل خواهد ز بوستان ها جدائی 

 نه گل دارد خیال بی وفائی

ولیکن چرخش چرخ ستمگر 

 زند بر هم رسوم آشنایی . . .

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت23:51توسط B . H بی انتها..... | |

 

اتش روشن کردم و عهد کردم تا خاموش شدنش برایت دعا کنم

و میدانم به انچه میخواهی میرسی

چرا که من با هر بار  دعا کردن یک هیزم بر اتش ارزوهایم اضافه میکنم...

نمیدونم چرا ؟ ولی تو این همه بی وفا نبودی عزیز.......

+نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت0:38توسط B . H بی انتها..... | |

 

به لبخندی مرا از غم رها کن

مرا از بی کسی هایم جدا کن

اگر مردن سزای عاشقان است 

 برای مردنم هر شب دعا کن . . .

 

تقدیم به کسی که کنارم نیست ولی حس بودنش به من شوق زیستن میدهد . . .

 

عاشق بهترین ها نباش ، بهترین باش تا بهترین ها عاشق تو باشند . . .

 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت22:48توسط B . H بی انتها..... | |

 

تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت ؟

تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت

تا به کی با ضربه های درد باید رام شد

یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد

بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار

 خسته از این زندگی با غصه های بی شمار . . .

 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت22:16توسط B . H بی انتها..... | |

 

در عشق حداقل قطره ای جنون هست

و در جنون هم همیشه دریائی از عشق . . . 

http://files.myopera.com/ahadpop/cartpostal/be-to-miandisham.jpg

 

در کتاب واژه ها زیباترین معنا توئی  /  من چگونه در کتاب عشق تو معنا شوم ؟

از تو گفتن کار هر کس نیست ای بالاترین  /  من برای گفتنت باید که مولانا شوم . . .

مینویسم من که عمری با خیالت زیستم  /  گاهی از من یاد کن ، اکنون که دیگر نیستم

گفتی محبت کن برو ، باشد خدا حافظ ولی  /  رفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم . . .

 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت22:11توسط B . H بی انتها..... | |

 

کلاغه دلش گرفته بود ...

کلاغ سیاه پاپـتی ، پرید روی شاخه درخت و گفت : غار و غار !

از یه جایی صدا اومد که : زهر مار !!!

بغض کلاغه ترکید ، یه قطره اشک از روی گونه هاش چکید ، قطره اشک لابه لای پرهای

سیاهش گم شد و رفت ، یه تیکه سنگ از تو حیاط یه خونه اومد و اومد نشست رو سینه کلاغ ،

قلب کلاغ ترکید و کلاغ افتاد رو زمین ...

یه صدا اومد : اون کلاغ زشـتـــو بـبـیـن !

کلاغه چشاش تار شد، همه جا رو سیاه می دیـد عین خودش : زشت و سیاه ، کلاغ مرد ...

کسی نفهمید که کلاغ دلش خیلی گرفته بود ، آخه شب قبل یه گربه بچه هاشو خورده بـود .

کلاغ هم دلی داشت ، همدم و همدلی داشت ، کلاغ هم عاشق بود ، کلاغ سیاه پاپتی ، زشت و

سیاه و خط خطی ؛ واسه خودش کسی بود ...

کی از دل کلاغ با خبر بود ؟! کی حالشو می فهمید ...؟!!

حیف کلاغ پاپتی ، سیاه و زشت و خط خطی ...

راستی ؛ مگه ما آدما از دل هم خبر داریم ؟!

ما آدمای رنگارنگ ، زشت و قشنگ ، رد میشیم از کنار هم ...

حرفای بیخود میزنیم ، خنده هامون شیشه ای ، درد دلامون الکی ، عاشقیامون دروغکی !

ما لای دودا گم شدیم ؛ تصویرامون خیالیه ، هرچی که داره مغزمون ، شکلکای سئوالیه ...؟!

دل چیه : یک تیکه خون ، پر از " نرو ، پیشم بمون ... "

دلم میخواست کلاغ بودم ، همون کلاغ پاپتی ، زشت و سیاه و خط خطی ...

پر میزدم تو آسمون ، کسی نمی گفت کـه : بمون !

می پریدم رو یه درخت گریه می کردم : غار و غار !

پشت سرش یه زهر مار !!!

حداقل این فحشه که راستکی بود ! اینجوری هیچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت ، کسی برام

لباس پادشاه توی قصه ها رو نمی دوخت ...

نه عاشق کسی بودم ، نه کسی عاشقم بود ؛ کلاغ تـنهایی بودم ، گمشده تو شهر دود ...

اشک کلاغو هیچکسی نمی تونه ببینه !

حال دلش ؟! عجب ...! مگه حالی واسش میمونه ؟!

دلم میخواست کلاغ بودم تا که یه روز ، زخم یه سنگ (که درد اون بهتره از زخم زبون آدما) ،

دلم رو با تموم این نگفته هاش بترکونه ، کسی دلش واسه کلاغ زنده که نمی سوزه !

کسی دلش واسه کلاغ مرده هم نمی سوزه ...

صبح سحر یه رفتگر کلاغه رو انداخت لابه لای آشغالا ، کلاغ با دلش پرید تو قصه ها ...

دلش نگو ، یه تیکه خون ؛ پر از " برو ، پیشم نمون ... "

 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت16:29توسط B . H بی انتها..... | |

 

پروردگارا

پروردگارا دعایم به درگاه تو این است :

بی نوایی و تنگ چشمی را از دلم ریشه کن ساز و از بیخ و بن بر کن

اندکی نیرویم بخش تا بتوانم بار شادی  ها و غم ها را تحمل کنم

نیرویی به من ارزانی فرما تا عشق خود را در خدمت و کمک ثمر بخش سازم

توانی به من عطا فرما که هیچ گاه چیزی را از بی نوایی نستانم و در برابر گستاخ و

مغرور زانوی دنائت خم نکنم قدرتی به من بخشا تا روح خود را از تعلق  به جیفه های

ناچیز روزگار بی نیاز کنم و از هر چیز رنگ تعلق دارد بی نیازش سازم .

و نیرویی به من ده تا قدرت و توان خود را از روی کمال عشق و نهایت محبت تسلیم 

 خواسته ها و رضا ی تو کنم .

خدایا از تو می خواهم به ما کمک کنی تا در غرور و نخوت خود سر گردان نشویم .

ای خدای بزرگ آن قدر به ما عظمت روح و تقوا عطا کن که همه ی وجود خود را با

عشق و رغبت قربانی حق کنیم

خدایا آن چنان تارو پود وجود ما را به عشق خود عجین کن که در وجودت محو شویم .

خدایا ما را از گرداب خود خواهی و از گردباد هوا و هوس نجات ده و به ما قدرت ایثار عطا کن

خدایا  در لحظات سخت امتحان نور ایمان بر قلب ما بتابان و ما را از لغزش نگاه دار.

خدایا به ما قدرت ده تا طاغوت خود پرستی را به زیر افکنیم و حق و حقیقت را فدای

منفعت های شخصی نکنیم .

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت16:23توسط B . H بی انتها..... | |

 

روز تولدم تبریک رو خیلی دیر گفتی

میترسم بعد مردنم فاتحه رو اصلا نگی

یا کلا فراموشم کنی

+نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت16:4توسط B . H بی انتها..... | |

 

همرهان رفتند و ما هم بر اثر خواهیم رفت

یک دو روزی زودتر یا دیر تر خواهیم رفت

فرصت هر کس در این محفل به قدر قصه است

 هر شب اید قصه بر سر ما هم به سر خواهیم رفت

گرچه یاران جملگی رفتند

ما هم میرویم

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت14:20توسط B . H بی انتها..... | |

 

از دور شادیت دیدن برایم نعمت است

از دور عشق تو را دیدن برایم کافی است

ولی تنها غمم این است فراموشم کنی

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت14:13توسط B . H بی انتها..... | |

 

راستی تولدم مبارک

میدونم یادتون نیست ولی تولدم مبارک

لااقل کسی نیست تبریک بگه خودم به خودم تبریک بگم

تنهایی سخته ولی فراموش شدن سخت تره

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت7:7توسط B . H بی انتها..... | |

 

مژه بر هم نزن ای دوست که بادم ببرد،

 چون سبک تر شده ام از پر کاهی ز غمت!

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت17:18توسط B . H بی انتها..... | |

 

خدایا :

من که گفتم اون رو بیشتر از همه دوست دارم

دوسش داشتم بیشتر از خودم کمتر از تو

پس چرا گرفتی عشقم ، بر باد دادی عمرم

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت21:12توسط B . H بی انتها..... | |

 

نمی گویم فراموشم نکن هرگز

ولی گاهی به یاد آور

رفیقی را که می دانی نخواهی رفت از یادش

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت2:52توسط B . H بی انتها..... | |

 

زندگی چیدن سیب است ، باید چید و رفت

زندگی تکرار پاییز است ، باید دید و رفت

زندگی رودی است جاری، هر که امد کوزه ای پر کرد و رفت

قاصدک ، این کولی خانه به دوش روزگار

کوچه گردی های خود را زندگی نامید و رفت ...........

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت2:43توسط B . H بی انتها..... | |

 

منم قطره باران:

شاید از بی مهری دنیا به خاک افتاده ام

شایدم از عشق دریا زیر پا له گشته ام

                                                                       ساعت ۲.۳۵صبح

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت2:34توسط B . H بی انتها..... | |

 

اون که نخواست پیشم باشی خودش باید صبرم بده

خدا گرفتی عشقمو جواب  قلبمو بده

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت2:9توسط B . H بی انتها..... | |

 

سحرگاهان که شبنم آیتی از پاک بودن را به گلها هدیه میبخشید

به آن محراب پاکش ارزو کردم

برایت خوب دیدن...... خوب بودن.....  خوب ماندن را.....

بازم میگم دلم تنگه صداته نامروت....................

اینو بدون هرجا باشی یادم کنی یا نکنی دوست دارم..........

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت2:2توسط B . H بی انتها..... | |

گرمترین بوسه هایت را نصیب کسی کن

که در سرد ترین لحظه ها به یاد توست

۱.۵۴دقیقه صبح بازبرایت مینویسم تابتوانم تنهاییم رابا نوشتن سپری کنم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت1:55توسط B . H بی انتها..... | |

 

بین رویای شبانه جستجویت میکنم

تو گل عشق منی هر لحظه بویت میکنم

برگ برگ خاطراتم را خزان بر باد داد

ای امید اخرینم من دعایت میکنم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت1:47توسط B . H بی انتها..... | |

 

هر وقت گلی رو بو کردی هرگز نگاهش نکن

چون اگه نگاهت را به خاطر بسپاره

شوق دوباره دیدنت  اون گل رو پرپر میکنه........

حالا من همون گلم که شوق دوباره دیدنت منو پرپرم کرده

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت1:40توسط B . H بی انتها..... | |

 

به قربان ان کسی که گفت :

هر که از دیده برفت                     از دل برود

هر که از دیده کسی رفت دیگه حتی ارزش زنگ زدن سهله ارزش

سلام کردن را هم از دست میده مثل بنده

از خدا میخوام که هیچ کدوم از عزیزان طمع تلخ دوری را نچشند

 خیلی تلخ هستش جوری که قلب ادم را اتش میزنه

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت11:10توسط B . H بی انتها..... | |