تبليغاتX
roxana20

roxana20

آمدم تا مست و مدهوشت كنم اما نشد

عاشقانه تكيه بر دوشت كنم اما نشد

آمدم تا از سر دلتنگي و دلواپسي

گريه تلخي در آغوشت كنم اما نشد

آرزو كردم كه يك شب در سراب زندگي

چون شراب كهنه اي نوشت كنم اما نشد

نازنينم، نازنينم يا تو هرگز نرفت از خاطرم

آمدم تا اين سخن آويزه گوشت كنم اما نشد

شعله شد تا به دل خاكستر احساس تو

لحظه اي رفتم كه خاموشت كنم اما نشد

بعد از آن نامهربانيهاي بي حد و فزون

سعي كردم تا فراموشت كنم اما نشد.....

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت23:39توسط نیما | |

 
کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم
 
 کاش قلبی را برای شکستن انتحاب نمی کردیم
 
 کاش همه را دوست داشتیم
 
 کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم
 
 کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه و داغ را نمی دید 
 
 کاش دلهایمان دریایی می شد
 
کاش می فهمیدیم زندگی زیباست ، و لدت می بردیم تا نهایت 
 
 کاش می دانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد 
 
 کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دل های زخم خورده نبود
 
کاش، کاش نبود......
 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت23:2توسط نیما | |

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت17:52توسط B . H بی انتها..... | |

 

 

بزرگترين سرمايه ي يك دل ادمی حرفهايي است كه براي نگفتن

 دارد...


.
.
.


اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت

اندیشه‌ای را بالا ببری

 (دکتر علی شریعتی)

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت17:46توسط B . H بی انتها..... | |

تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت

حميد مصدق

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت1:3توسط نیما | |


اي عشق، شكسته‌ايم، مشكن ما را....

اينگونه به خاك ره ميفكن ما را.....

ما در تو به چشم دوستي مي‌بينيم.....

اي دوست مبين به چشم دشمن ما را....

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت0:55توسط نیما | |

به گل گفتم: دوست داري چه رنگي را؟ گفت: قرمز ارغواني را.


به آسمان گفتم: دوست داري چه رنگي را؟ گفت: آبي آسماني را.


به زمين گفتم: دوست داري چه رنگي را؟ گفت: سبز چمني را.


به شقايق گفتم: دوست داري چه رنگي را؟ گفت: شفق خونين را.


به يار گفتم: دوست داري چه رنگي را؟ گفت: همه رنگ، الا دورنگي را.


 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت0:46توسط نیما | |

شعری از کارو براتون میزارم امیدوارم خوشتون بیاد:

يك ساعت تمام ، بدون آنكه يك كلام حرف بزنم به رويش نگاه كردم
فرياد كشيد : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمي زني ؟
گفتم : نشنيدي ؟ .... برو

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت23:28توسط نیما | |

هفت نصيحت از مولانا 1- گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)

۲- باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

3- اگركسي اشتباه كرد آن را بپوشان (مثل شب)

 4- وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)

5- متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

۶- بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )

 7- اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه )

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت1:15توسط نیما | |

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد

 نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

 ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد

گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش

و او يکريز و پي در پي دم خويش را در گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

 بدين سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را .......

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت1:11توسط نیما | |


یک ترانه می تواند لحظه را به آتش بکشد
یک گل می تواند رویایی را زنده کند
یک درخت می تواند سرآغاز یک جنگل باشد
یک پرنده می تواند منادی بهار باشد
یک لبخند می تواند آغازبخش یک دوستی باشد
یک کف زدن روحیه ای را افزایش می دهد
یک ستاره می تواند راهنمای یک کشتی در دریا باشد
یک کلمه می تواند یک هدف را شکل بدهد
یک رای می تواند سرنوشت یک ملت را تغییر دهد
یک پرتو کوچک خورشید اتاقی را روشن می کند
یک شمع تاریکی را دور می کند
یک خنده افسردگی را از بین می برد
یک قدم باید برداشته شود تا سفری آغاز گردد
یک کلمه باید گفته شود تا هر عبادتی شکل بگیرد
یک امید باید وجود داشته باشد تا روحیه ما اافزایش پیدا کند
یک تماس می تواند علاقه شما را نشان دهد
یک آوا می تواند با هوشنمدی بیان شود
یک قلب می تواند دانای حقیقت باشد
یک زندگی می تواند متفاوت باشد
این به شما بستگی دارد
هرگز فراموش نکنید که شما چقدر مهم هستید

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت1:6توسط نیما | |

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی ، اما ، اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز  یاری ، نه  ز دیاری و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک در دل من همه کورند و کرند

دست بردار ازین در وطن خویش غریب

قاصدک تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که دروغی تو ، دروغ

که فریبی تو ، فریب

قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای

راستی آیا رفتی با باد ؟

با توام ، ای ! کجا رفتی ؟ ای

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟

در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت0:4توسط نیما | |

 

دو خانه
سه خیابان
چهار کوچه
ای کاش فاصله این بود
چند بهار و تابستان
چندین پاییز وزمستان
فاصله ها کاش همین بود
اکنون ساعت ها وسال ها
و پس از این فاصله همیشه است.
چقدر دلم میخواهد
شعری بلند بنویسم
در امتداد لبخند تو...

 

با تشکر از پریا خانم که این مطلب را واسه ما پست کردند.

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت17:37توسط B . H بی انتها..... | |

 

زندگی" گذر عقربه های زندگی من وتوست
با سرعت میاید و می گذرند
در این گذر و رفتن پس ای دوست من
بیا تا تجربه ها اندوزیم
از تجربه های دیگران عبرت گیریم
و خود را برای زندگی هر چه بهتر و پر بار تر
اماده سازیم.
.
.
.
زندگی" مانند دفتری است
که هر ورق ان متعلق به اینده است
سعی کنیم
با استفاده درست واعمال نیک
ورق های بعدی را هر روز درخشان تر از روز قبل

داشته باشیم.

 

تقدیم به ماهان عزیز که این مطلب را برامون پست کردند..

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت17:28توسط B . H بی انتها..... | |

به سرنوشت بينديش که چگونه تصويرگر جدايي هاست بر من خرده مگير زيرا که جبر زمانه از آغاز هر سلامي به پايان و بدرود مي رسد .........

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت14:55توسط نیما | |

افلاطون میگه : اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش.

چون کار دل دوست داشتنه... درست مثل کار چشم که دیدنه ...

ولی اگه کسی رو با عقلت دوست داشتی بدون

داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه !!!

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت14:46توسط نیما | |

عشق یعنی تشنه‌ای خود نيز اگر ، واگذاری آب را بر تشنه‌تر! ...

 عشق را ديدی خودت را خاک كن! سينه‌ات را در حضورش چاک كن! ...

 عشق يعنی ظاهر باطن نما! باطنی آكنده از نور خدا! ...

عشق يعنی آن‌چنان در نيستی ، تا كه معشوقت نداند كيستی! ...

عشق يعنی ذهن زيباآفرين آسمانی كردن روی زمين! ...

 عشق گويد مست شو گر عاقلی از شراب غير انگوری ولی! ...

 هر كه با عشق آشنا شد ، مست شد! وارد يک راه بی بن‌بست شد! ...

 هر كجا عشق آيد و ساكن شود ، هر چه ناممكن بوَد ، ممكن شود! ...

در جهان هر كار خوب و ماندنی‌ست ، ردّپای عشق در او ديدنی‌ست! ...

عشق يعنی شور هستی در كلام! عشق يعنی شعر ، مستی ، والسلام! ...

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت1:9توسط نیما | |

طومار دلتنگي من آغاز بي پايان شده
در خانه قلبم کنون احساس من پنهان شده

بايد نگفت حرفي دگر رسم است اينجا بي کسي
آغاز فصل تازگي در اين قفس زندان شده
وقتي نمي آيد سحر ديگر چه اميدي به تو
گويي که بعد از اين فراق غم در دلم مهمان شده
شعري نميخوانم دگر جز اولين احساس تو
هر چند ميدانم که باز اين زندگي ويران شده
بعد از سکوتي ناتمام در جاده هاي انتظار
سهم من از دلبستگي تنهايي و هجران شده
هر چند بايد طي شود اندوه بغضي بي صدا
حرفي بگو باور کنم اين زخم هم درمان شده

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت0:48توسط نیما | |

دل من دير زماني ست كه مي پندارد
دوستي نيز گلي ست…مثل نيلوفر و ناز
ساقه ي ترد ظريفي دارد

بي گمان سنگ دل است آنكه روا مي دارد جان اين ساقه ي نازك را دانسته بيازارد
در زميني كه ضمير من و توست
از نخستين ديدار ؛ هر سخن هر رفتار
دانه هايي ست كه مي افشانيم؛ برگ و باري ست كه مي رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش مهر است
گر بدان گونه كه بايست به بار آيد
زندگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد
آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف
كه تمناي وجودت همه او باشد و بس!
بي نيازت سازد از همه چيز و همه كس
زندگي گرمي دل هاي به هم پيوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز
عطر جان پرور عشق؛ گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو كاشت
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان خرج مي بايد كرد
رنج مي بايد برد… دوست مي بايد داشت!

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت0:43توسط نیما | |

 

ای کاش میدانستم بعد از مرگم اولین کسی که برایم اشک میریزد کیست ؟

و اخرین سیاه پوشی که مرا به فراموشی می سپارد چه کسی خواهد بود ؟

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت9:33توسط B . H بی انتها..... | |

 

زندگی با همه وسعت خویش  محفل ساکت غم خوردن نیست ...

زندگی خوردن و خوابیدن نیست .

زندگی جنبش و جاری شدن است  ز تماشاگه اغاز حیات تا جایی که خدا می داند ............

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت9:22توسط B . H بی انتها..... | |

 

زندگی چیست ؟

اگر خنده است پس چرا میگرییم ؟  اگر گریه است چرا میخندیم ؟

اگر مرگ است چرا زندگی میکنیم ؟ و اگر زندگی است چرا میمیریم ؟

اگر عشق است چرا به ان نمیرسیم ؟ اگر عشق نیست پس چرا عاشقیم ؟

واقعا زندگی چیست ؟....................................

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت9:13توسط B . H بی انتها..... | |

 

خوشا شب نشستن به پهلوی تو

تـــماشای پـــرواز گـــــیسوی تو

خوشا با تــو سرگرم صحبت شدن

وســـجده به محـــراب ابـــروی تو

خوشا در نگاه تو چون می خـــراب

خوشا نـــازنین چشم نــــازوی تو

دو چـــشم پـــر از کهربای خموش

که نـــاگه مرا میکشد ســـوی تو

خوشا بـــازی دســـت اعـــجاز گر

که گـــل چیند از بــــاغ جادوی تو

...

بیا پــــــر شوم از تو تا پــــر شود

ســــکوت زمین از هــــیاهوی تو

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت23:54توسط نیما | |

بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ
باورم نايد كه عاشق گشته ام
گوئيا «او» مرده در من كاينچنين
خسته و خاموش و باطل گشته ام

هر دم از آئينه می پرسم ملول
چيستم ديگر، بچشمت چيستم؟
ليك در آئينه می بينم كه، وای
سايه ای هم زانچه بودم نيستم

همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای می كوبم ولی بر گور خويش
وه كه با صد حسرت اين ويرانه را
روشنی بخشيده ام از نور خويش

ره نمی جويم بسوی شهر روز
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی او را ز بيم
در دل مرداب ها بنهفته ام

می روم ... اما نمی پرسم ز خويش
ره كجا ... ؟ منزل كجا ... ؟ مقصود چيست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
كاين دل ديوانه را معبود كيست

«او» چو در من مرد، ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتی ديگر گرفت
گوئيا شب با دو دست سرد خويش
روح بی تاب مرا در بر گرفت

آه ... آری... اين منم ... اما چه سود
«او» كه در من بود، ديگر، نيست، نيست
می خروشم زير لب ديوانه وار
«او» كه در من بود، آخر كيست، كيست؟

فروغ فرخزاد

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت1:9توسط نیما | |

 

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی، تو را با لهجه گلهای

نیلوفر صدا كردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

پس از یك جستجوی نقره ای دركوچه های آبی احساس

تورا از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی

و حسرت رها كردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و

نارنجی خورشید واكردم

نمیدانم چرا رفتی

نمیدانم شاید خطا كردم

و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی

نمی دانم كجا تا كی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد

و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر

میداشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتنت دریاچه بغضی كرد

كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

وبعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

كسی از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت:

تو هم در پاسخ این رفتن بگو در راه انتخابم خطا كردم

و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید

و من در اوج پاییزی ترین حالت یك دل

میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر

نمیدانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم....!

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت0:36توسط B . H بی انتها..... | |

 

باز بوی باورم خاکستریست


صفحه های دفترم خاکستریست


پیش از این ها حال دیگر داشتم


هرچه می گفتند باور داشتم


پیرها زهر هلاهل خوردند

عشق ورزان مهر باطل خوردند


باز هم بحث عقیل و مرتضی ست

 
آهن تفدیده مولا کجاست ؟


نه فقط ، حرفی از آهن مانده است


شمع بیت المال روشن مانده است


دست ها را باز در شبهای سرد


ها کنید ای کودکان دوره گرد


مژدگانی ای خیابان خواب ها


میرسد ته مانده بشقاب ها


در صفوف ایستاده بر نماز


ابن ملجم ها فراوانند باز


سر به لاک خویش بردید ای دریغ


نان به نرخ روز خوردید ای دریغ


گیر خواهد کرد روزی روزیت

در گلوی مال مردم خوار ها


من به در گفتم ولیکن بشنوند


نکته ها را مو به مو دیوارها

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت0:28توسط B . H بی انتها..... | |

يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ... من نيستم

گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم

سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم...

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت23:45توسط نیما | |

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت23:41توسط نیما | |

         چه قدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند، نه اراده‌ی دوست نداشتن، نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن؛ با این حال مدام شعر عاشقانه می‌خوانند      

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت23:37توسط نیما | |

Asoul mate is someone to whom we feel profoundly

همزاد کسی است که با او احساس عمیق پیوند می کنیم

connected as though the communicating and communing

گویی راز و نیاز بین ما،نه حاصل کوششی ارادی،

 that takes place between us were not the product

of intentional efforts dut rather a divine grace

که ثمره موهبتی آسمانی است.

  this kind of relationship is so important

to the soul that many

این گونه پیوند برای روح چنان ارزشمند است،

have said there is nothing more precious

که بسیاری گفته اند که چیزی با آن برابری نمی کند.

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت23:18توسط نیما | |

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت23:9توسط نیما | |

بد نیست اگر کمی به هم فکر کنیم
در بحبوحه خنده به غم فکر کنیم
بد نیست اگر خانه ما سیمانی است
به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنیم
هر وقت زیادمان دلی می شکند
بد نیست که یک لحظه به کم فکر کنیم
من عاشق و تو هر که در این عصر غریب
بد نیست اگر کمی به هم فکر کنیم

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت22:55توسط نیما | |

 

بیا تا دست ستاره            راه دیدار و نبسته


بزنیم به سیم اخر            روی گیتار شکسته


مثل یک خاطره رد شیم          از پل سبز ترانه

 

هم صدا راهو بلد شیم            واسه دیدار شبانه


واسه تکرار سعادت               زیر سایه بون مهتاب


هر نفس قصه ی رویا             به تن خستگی خواب


شبو یک بغل شبانه              یک غزل صد عاشقانه


واسه بودن من و تو               سایه بهترین بهانه.

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت22:14توسط B . H بی انتها..... | |

 

Image hosting by TinyPic

+نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت1:50توسط B . H بی انتها..... | |

آنکس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد.

رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه میرفت.

صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان میکردم می گوید:

 

دوستت دارم...

+نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت19:25توسط B . H بی انتها..... | |