|
کاش میدانستی از اول ای عزیز
خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت ..
از غم خبري نبود اگر عشق نبود
من در آيينه رخ خود ديدم
دختر كوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو يك كفش كرده بود كه با او تنها باشد.پدر و مادرش زير بار نمي رفتند چون مي ترسيدند او هم مثل بيشتر دخترهاي چهار پنج ساله حسودي اش بشود و بلايي سر بچه بياورد.منتها او هيچ نشانه اي از حسادت از خودش بروز نمي داد و با برادرش خيلي مهربان بود.دست بردار هم نبود و هر روز كه مي گذشت بيشتر اصرار مي كرد.عاقبت پدر و مادرش كوتاه آمدند و گذاشتند چند دقيقه اي با بچه تنها بماند.دختر كوچولو با خوشحالي رفت توي اتاق نوزاد و در را بست.لاي در كمي باز مانده بود و پدرومادر كنجكاو مي توانستند او را ببينند. دختر كوچولو آهسته رفت طرف نوزادوصورتش را چسباند به صورت او و پچ پچ كرد:«ني ني جون، به من بگو خدا چه جوريه؟من داره يادم ميره!»
شيرين قصهها كجاست؟ تو خاطره يا توى خواب
بر سنگ مزار همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
خدایا نمی خواهم مثل هر بار دعا های تکراری کنم می خواهم لطفی به من و تمام بندگانت بکنی. تمام عاشقان را به مقصود خود برسان و من را هم همینطور. با اینکه خیری از عاشقی ندیدم و ممکنه هیچ وقت به مقصودم نرسم ولی این عشق را از دلم بر ندار که من با عشق زنده ام. خدایا کاری کن که اگر با من بود خوشبختش کنم و اگر هم نبود خوشبختش کند. خدایا اگر روزی قرار بود او بمیرد بجایش من را ببر و بزار او زنده باشد.
توپ بسکتبال تو دست من تقريباً 19 دلار مي ارزه. يک توپ بسکتبال تو دست مايکل جوردن تقريباً 33 ميليون دلار مي ارزه. بستگي داره تو دست کي باشه. يک تيرکمون تو دست من يک اسباب بازي بچگانه است. يک تيرکمون تو دست آرش يک اسلحه قدرتمنده . همونطور که مي بيني، بستگي داره تو دست کي باشه. پس دلواپسي ها، نگراني ها، ترس ها، اميدها، روياها، خانواده ها و نزديکانت رو به دستان خدا بسپار چون... بستگي داره تو دست کي باشه
شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟ شعله و خاکستر من هیچ می دانی چه شد ؟ رفتنت بر عهد و پیمان خط بطلانی کشید اعتقاد و باور من هیچ می دانی چه شد ؟ بعد تو دیگر کسی یادی از این تنها نکرد چشم مانده بر در من هیچ می دانی چه شد ؟ لحظه تکرار تو در هر عبور از حادثه زخم های پیکر من هیچ می دانی چه شد ؟ مستی من از تو و از همت چشمان توست جام درد و ساغر من هیچ می دانی چه شد ؟ کاش می دیدی شکستم لحظه انکار تو در وداع آخر من هیچ می دانی چه شد ؟
روزی که مردم عزم فردا های دیگر کن
یعنی مرا در خاطرات خویش پر پر کن اما به اثبات وفاداری هر از گاهی با گیسوانت سنگ قبرم را معطر کن وقتی که برگشتی و دیدی جای من خالیست یادی از لانه های بی کبوتر کن گرد و غبار عکس من پاک کن با دست با اشک هایت دفتر شعر مرا تر کن هر روز بعد از ظهر ها با شاخه ای از گل برگرد و بر سنگ مزارم لخظه ای سر کن حتی اگر صد ها کفن پوشانده باشم عشق مرا در زیر سنگ و خاک باور کن
کاش میشد تا کنی باور مرا
عشق همان است كه :
ثروتمندان به دنبال آن، فقرا به آن نيازمند و انسانهاي مهربان از آن بهره مند هستند ...
در این دنیا همه می خواهند عاشق باشند عشق احساسی نیست که بتوان آن را ساده انگاشت عشق احساسی است که باید آن را گرامی داشت به باور آورد و از آن مراقبت کرد عشق دلیل زندگی است
امشب خواب به چشم من راه نمی برد!
چشمانمان را بر گذر قاصدکها باز کنيم.....
چشم هايم نصفه نيمه بسته اند .......
چشم هايم مثل قلبم خسته اند ..... چشم هايم را نميخواهم بيا...... مال تو باشد بياندازش هوا .... پای من را هم ببر از اين اطاق.... پرت کن آنرا درون باطلاق..... دست هايم هم برای تو شدند ...... دستهايی که دراز و بی خودند.... بيخودی اين گوش ها را من چرا ...... با خودم همراه دارم هر کجا ؟! .... هر چه را ميخواستی پا؛ دست؛ سر.... از تنم بردار همراهت ببر.... یک کمی از خویش من را دور کن ... روز تولدم را همچو من فراموش کن....
فرار از عشق
چرا عشق؟؟؟
واقعا چرا مگه عشق چی داره که همه ازش فرار می کنند
عشق پایان انتظار است عشق تولد خاطره هاست
عشق نگاه علاقه هاست عشق صدای پروانه هاست
عشق زاده نگاهاست
پس واقعا چرا ما از چیز به این به این زیبای که خدا و وجود ما
گذاشته فرار می کنیم
|
About![]()
سلام به دوستان و باز ديد گنندگان عزيز وبلاگ ركسانا
Home
|