تبليغاتX
roxana20

roxana20

کاش میدانستی از اول ای عزیز
عشق هرگز خوب با من تا نکرد
سرنوشت دردناکم را چرا؟؟؟
هیچ دستی خط نزد،امضا نکرد

من پر از فریادهای ساکتم
یا درختی در میان یک کویر
شعری از جنس صبوری گفته ام
تا ابد در واژه های خود اسیر

کوچه کوچه شعر می گویم ولی
واژه واژه مظهر افتادگی
سرنوشت شعرهایم قصه شد
قصه ی روشن دلدادگی

بعد از این تصویر تو یک خاطره است
غصه را در چشم هایم خوانده ام
قلب پر مهر و پر از عشق تو را
عذر می خواهم اگر رنجانده ام

تو بدان هرجا که هستی
تو بدان با هرکه هستی
آرزو دارم برایت
زندگی گردد به کامت

+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت22:37توسط بی انتها..... | |

تقصير از ما نيست؛
 
تمامي قصه هاي عاشقانه
 
اينگونه به گوشمان خوانده شده‌اند.
 
تصوير مجنون بيدل و فرهاد کوه کن
 
نقش‌هاي آشناي ذهن ماست.
 
و داستان حسرت به دل ماندن زُليخا به پند و اندرز، آويزۀ گوشمان شده ‌است.
 
غافلانه سرخوشيم
 
و عاجزانه ظالم؛
 
و عاشق، محکوم است به مدارا،
 
تا بينوا را جاني و دلي هنوز ، مانده باشد...
 
اگر جان داد ، شور عشق‌مان افسانه ديگري آفريده‌است.
 
اگر تاب نياورد ، لياقت عشق‌مان را نداشته‌است.
 
يکديگر را مي‌آزاريم.
 
ياد گرفته‌ايم که معشوق هر چه غدارتر، عاشق شيداترست.
 
و عاشق هر چه خوارتر شود، عشق افسانۀ ماندگارتري خواهد شد

+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت22:16توسط بی انتها..... | |

باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم....

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت0:4توسط بی انتها..... | |

خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت ..

از فکر اينکه قد نکشيدم دلم گرفت ..

از فکر اينکه بال و پري داشتم ولي ..

بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت ..

از اينکه با تمام پس انداز عمر خود ..

حتي ستاره اي نخريدم دلم گرفت ..

کم کم به سطح آينه برف مي نشست ..

دستي بر آن سپيد کشيدم دلم گرفت ..

دنبال کودکي که در آن سوي برف بود ..

رفتم ولي به او نرسيدم دلم گرفت ..

نقاشي ام تمام شد و زنگ خانه خورد ..

من هيچ خانه اي نکشيدم دلم گرفت ..

شاعر در کنار جو گذر عمر ديد و من ..

خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت ..

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت23:45توسط بی انتها..... | |

از غم خبري نبود اگر عشق نبود
دل بود ولي چه سود اگر عشق نبود؟

بي رنگ تر از نقطه ي موهومي بود
اين دايره ي کبود ، اگر عشق نبود

از آينه ها غبار خاموشي را
عکس چه کسي زدود اگر عشق نبود؟

در سينه ي هر سنگ دلي در تپش است
از اين همه دل چه سود اگر عشق نبود؟

بي عشق دلم جز گرهي کور چه بود؟
دل چشم نمي گشود اگر عشق نبود

از دست تو در اين همه سرگرداني
تکليف دلم چه بود اگر عشق نبود؟

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت1:3توسط بی انتها..... | |

من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه، ميبينم، ميبينم
تو به اندازه تنهايي من خوشبختی
من به اندازه زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟
هيچ
من چه دارم که سزاوار تو؟
هيچ
تو همه هستی من، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چيز
تو چه کم داری؟
هيچ

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت0:25توسط بی انتها..... | |

دختر كوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو يك كفش كرده بود كه با او تنها باشد.پدر و مادرش زير بار نمي رفتند چون مي ترسيدند او هم مثل بيشتر دخترهاي چهار پنج ساله حسودي اش بشود و بلايي سر بچه بياورد.منتها او هيچ نشانه اي از حسادت از خودش بروز نمي داد و با برادرش خيلي مهربان بود.دست بردار هم نبود و هر روز كه مي گذشت بيشتر اصرار مي كرد.عاقبت پدر و مادرش كوتاه آمدند و گذاشتند چند دقيقه اي با بچه تنها بماند.دختر كوچولو با خوشحالي رفت توي اتاق نوزاد و در را بست.لاي در كمي باز مانده بود و پدرومادر كنجكاو مي توانستند او را ببينند. دختر كوچولو آهسته رفت طرف نوزادوصورتش را چسباند به صورت او و پچ پچ كرد:«ني ني جون، به من بگو خدا چه جوريه؟من داره يادم ميره!»

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت0:23توسط بی انتها..... | |

شيرين قصه‏ها كجاست؟ تو خاطره يا توى خواب


فرهاد كوه‏كن انگارى مونده تو قصه كتاب‏


شيرين ديگه مثل قديم فرهاد كوه‏كن نداره‏


 از غصه‏هاى زندگى سر به بيابون مى‏ذاره‏


ترانه شيرين خانم مال كتاب كهنه بود


 دوره اين حرفا گذشت، تموم شد عاشقى چه زود


 شيرين قصه‏هاى ما مهريه‏شم گرون شده‏


 فرهاد كوه‏كن اين روزا خودش يه بيستون شده


 هيشكى تو اين ترانه‏ها فرهاد كوه‏كن نمى‏شه‏


 مشكلا مثل سنگ شده، زندگيام مثل شيشه‏


 زندگى پولو مى‏شناسه، ليلى و مجنون نمى‏خواد


 صابخونه پولشو مى‏خواد، بيخودى مهمون نمى‏خواد


 شيرين قصه‏هاى ما طاقت موندن نداره‏


 عاشقياش ته كشيده، فرهادو تنها مى‏ذاره‏


 شيرين خانم ماه‏پيشونى تو قصه‏مون نمى‏مونه‏


 قصه فرهادو ديگه تو گوشمون نمى‏خونه‏


 ترانه شيرين خانم مال كتاب كهنه بود


 دوره اين حرفا گذشت، تموم شد عاشقى چه زود

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت13:44توسط بی انتها..... | |

بر سنگ مزار

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم


چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟


چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟


از این خوابیدن در زیر سنگ و خک و خون خوردن


نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم


تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم


کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم


چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم


چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم


از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم


سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان


هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم


فتادم در شب ظلمت ، به قعر خک ، پوسیدم


ز بسکه با لب مخنت ،‌زمین فقر بوسیدم


کنون کز خک فم پر گشته این صد پاره دامانم


چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟


چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟


ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم


که خون دیده ، آبم کرد و خک مرده ها ، نانم


همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم


به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم


ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی


وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی


شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی


کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان

 
به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی


که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی


نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا


در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا

همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا


پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا


به شب های سکوت کاروان تیره بختیها


سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا


به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی


که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت1:14توسط بی انتها..... | |

 

 

نه در پی تاجرانم که در بازار ,تجربه فردای خود را حراج می کنند
 
نه مشتاق زهدم که در اضطراب گناه ناکرده ای بزم حال را انکار می کنند
 
نه همسفره عابدانم که هستی را به گناه کوچکی زندانی کرده اند
 
 من از تبار عاشقانم آنان که به بام معرفت میروند ودر شکوه هماغوشی آفتاب و باران
 
 تولدی دوباره می یابند

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت13:53توسط N.mahan | |

 

خدایا نمی خواهم مثل هر بار دعا های تکراری کنم می خواهم لطفی به من و تمام بندگانت بکنی. تمام عاشقان را به مقصود خود برسان و من را هم همینطور. با اینکه خیری از عاشقی ندیدم و ممکنه هیچ وقت به مقصودم نرسم ولی این عشق را از دلم بر ندار که من با عشق زنده ام. خدایا کاری کن که اگر با من بود خوشبختش کنم و اگر هم نبود خوشبختش کند. خدایا اگر روزی قرار بود او بمیرد بجایش من را ببر و بزار او زنده باشد.

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت2:42توسط N.mahan | |

 

توپ بسکتبال تو دست من تقريباً 19 دلار مي ارزه. يک توپ بسکتبال

 تو دست مايکل جوردن تقريباً 33 ميليون دلار مي ارزه. بستگي داره

 تو دست کي باشه. يک تيرکمون تو دست من يک اسباب بازي

 بچگانه است. يک تيرکمون تو دست آرش يک اسلحه قدرتمنده

. همونطور که مي بيني، بستگي داره تو دست کي باشه. پس

دلواپسي ها، نگراني ها، ترس ها، اميدها، روياها، خانواده ها و

 نزديکانت رو به دستان خدا بسپار چون... بستگي داره تو دست کي

 باشه

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت19:42توسط N.mahan | |

شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟

شعله و خاکستر من هیچ می دانی چه شد ؟

رفتنت بر عهد و پیمان خط بطلانی کشید

اعتقاد و باور من هیچ می دانی چه شد ؟

بعد تو دیگر کسی یادی از این تنها نکرد

چشم مانده بر در من هیچ می دانی چه شد ؟

لحظه تکرار تو در هر عبور از حادثه

زخم های پیکر من هیچ می دانی چه شد ؟

مستی من از تو و از همت چشمان توست

جام درد و ساغر من هیچ می دانی چه شد ؟

کاش می دیدی شکستم لحظه انکار تو

در وداع آخر من هیچ می دانی چه شد ؟

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت23:56توسط بی انتها..... | |

روزی که مردم عزم فردا های دیگر کن

یعنی مرا در خاطرات خویش پر پر کن

اما به اثبات وفاداری هر از گاهی

با گیسوانت سنگ قبرم را معطر کن

وقتی که برگشتی و دیدی جای من خالیست

یادی از لانه های بی کبوتر کن

گرد و غبار عکس من پاک کن با دست

با اشک هایت دفتر شعر مرا تر کن

هر روز بعد از ظهر ها با شاخه ای از گل

برگرد و بر سنگ مزارم لخظه ای سر کن

حتی اگر صد ها کفن پوشانده باشم

عشق مرا در زیر سنگ و خاک باور کن

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت23:30توسط بی انتها..... | |

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت0:3توسط بی انتها..... | |

کاش میشد تا کنی باور مرا
اشک چشم و آه سوزان مرا
کاش میشد در زمان بی کسی
حس کنی سردی دستان مرا
گفتمت عشقم به تو از جان فزون است
گفتمت سوز دلم از جان برون است
در جوابم :
خنده ایی آلوده و آتش میان دوده
و درد دلم افزوده و...
اکنون میان حادثه یا خاطره
زهری بدل خاری به پای من ، چنین بیهوده بی حاصل
نگاهم همچنان مانده به ساحل ...

+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت23:19توسط بی انتها..... | |

عشق همان است كه :                

ثروتمندان به دنبال آن،

فقرا به آن نيازمند

 و انسانهاي مهربان از آن بهره مند هستند ...

+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت23:6توسط بی انتها..... | |

در   این   دنیا   همه   می خواهند   عاشق   باشند  

عشق احساسی نیست که بتوان آن را ساده انگاشت         

عشق احساسی است که باید آن  را  گرامی داشت 

به باور  آورد  و  از  آن  مراقبت  کرد         

عشق دلیل زندگی است

+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت23:1توسط بی انتها..... | |

 

   امشب

  خواب به چشم من راه نمی برد!
  مهتاب دیگر سروربخش شب های انتظارم نیست.
  بی قرارو دلخسته ام
  زیرا که معبود را نمی یابم
  همه دیوانه ام می پندارند
  آری دیوانه ام!
  و فقط تو می دانی که از چه رو دیوانه ام...

  

+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت22:44توسط بی انتها..... | |

چشمانمان را بر گذر قاصدکها باز کنيم.....

که زمان ساز سفر ميزند.....

دست در دست هم بدهيم.......

دلهايمان را يکی کنيم ....

بی هيچ پاداشی حراج محبت کنيم...

باور کنيم که همه خاطره ايم...

دير يا زود رهگذر قافله ايم...


+نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت0:47توسط بی انتها..... | |

چشم هايم نصفه نيمه بسته اند  .......

 چشم هايم مثل قلبم خسته اند .....

 چشم هايم را نميخواهم بيا......

 مال تو باشد بياندازش هوا ....

 پای من را هم ببر از اين اطاق....

 پرت کن آنرا درون باطلاق.....

 دست هايم هم برای تو شدند ......

 دستهايی که دراز و بی خودند....

بيخودی اين گوش ها را من چرا ......

 با خودم همراه دارم هر کجا ؟! ....

هر چه را ميخواستی پا؛ دست؛ سر....

 از تنم بردار همراهت ببر....

 یک کمی از خویش من را دور کن ...

روز تولدم را همچو من فراموش کن....


 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت0:27توسط بی انتها..... | |

ترا من زهر شيرين خوانم ای عشق که نامی خوشتر از اينت ندانم .

وگر ـ هرلحظه ـ رنگی تازه گيری به غيراز( زهرشيرينت) نخوانم .

توزهری زهــرگرم سينه سوزی توشيرينی که شورهستی ازتست.

شـراب جام خورشيدی که جان را نشاط ازتو ؛غم ازتو ؛مستی ازتست
.
به آسانی مرا ازمن ربودی درون کوره ء غم آزمودی .

دلت آخر به سـرگردانيم سوخت نگاهم را به زيبايی گشـودی .

بسی گفتند: ـ( دل ازعشق برگير! که : نيرنگ است وافسون است وجادوست!)

ولی مادل به او بسـتيم و ديديم که اين زهـراست؛اما!...نوشـداروست !

چه غم دارم که اين زهر تب آلود تنم را درجـدايی می گــدازد

ازآن شــادم که درهنگامه ء درد ؛ غمی شيرین دلـم را می نـوازد .

اگـرمرگم به نامـردی نگيـرد ؛ مرامهـرتو دردل جاودانـی است .

وگرعمـرم به ناکامی سـرآيد ؛ ترا دارم که : مـرگم زندگانی است .

فريدون مشـيری
 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت0:13توسط بی انتها..... | |

 

             فرار از عشق

چرا عشق؟؟؟

        واقعا چرا مگه عشق چی داره که همه ازش فرار می کنند

             عشق پایان انتظار است عشق تولد خاطره هاست

                عشق نگاه علاقه هاست عشق صدای پروانه هاست

                   عشق زاده نگاهاست

                        پس واقعا چرا ما از چیز به این به این زیبای که خدا و وجود ما

                  گذاشته فرار می کنیم

+نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت23:35توسط بی انتها..... | |