تبليغاتX
roxana20

roxana20

خدا وندا!!!!!!!!

اگر روزی بشر گردی

زحال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شدی از قصه خلقت

از اینجا از آنجا بودنت !

خداوندا!!!!!!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر به تن داری

برای لقمه ی نانی

غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی

زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟

خداوندا!!!!!

اگر با مردم آمیزی

شتابان در پی روزی

ز پیشانی عرق ریزی

شب آزرده ودل خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟

 خدا وندا!!!!!

اگر در ظهرگرماگیر تابستان

تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری

لبت را بر كاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف ترکاخ های مرمرین بینی

واعصا بت برای سکه ای این سو و آن سودر روان باشد

و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟

خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را!

تو خود سلطان تبعیضی

تو خود یک فتنه انگیزی


اگر در روز خلقت مست نمی کردی


یکی را همچون من بدبخت

یکی را بی دلیل آقا نمی کردی

جهانی را چنین غوغا نمی کردی

دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد

دگر آهم نمی گیرد

دگر این سازها شادم نمی سازد

دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد

دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد

 نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید

نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد

اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد

برای نا مرادی های دل باشد

خدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟

فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟

اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟


به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد

که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد

 خدا نیست ؟!شما ای مولیانی كه می گویید خدا هست و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!

بگویید تا بفهمم


چرا اشك مرا هرگز نمی بیند؟

چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید

چرا او این چنین کور و کر و لال است

و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی


و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش

کنون از دست داده آن صفتها راچرا در پرده می گویمخدا هرگز نمی باشدمن امشب ناله نی را

خدا دانم

من امشب ساغر می را خدا دانم

خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد


خدای من شراب خون رنگ می باشد

مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد خدا هیچ است0

خدا پوچ است0

خدا جسمی است بی معنی

خدا یک لفظ شیرین است

خدا رویایی رنگین استشب است و ماه میرقصد ستاره نقره می پاشد

 

و گنجشك از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد

من اما سرد و خاموشم!من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم


اگر حق است زدم زیر خدایی !!!

 

عجب بی پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا


اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم

ولی نه؟!چرا من روسیه باشم؟

 

چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟

 

خداوندا
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی

تو می گفتی كه نامردان بهشتت را نمی بینندولی من با دو چشم خویشتن دیدمكه نامردان به

 از مردانز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند

خداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان راخدایا ! خالقا ! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را

تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی

کردولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نورسته خویش گرم میگیرد برادر شبانگاهان

مستانه از

آغوش خواهر کام میگیرد نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر

 فحشا

می لغزد

پس...قولت!اگر مردانگی این است به نامردی نامردان قسم


نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم !!!!!!

واقعا زیباست!!!!!

+نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت23:26توسط بی انتها..... | |

روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت می كرد.خدا گفت: چیزی از من بخواهید.هر چه كه باشد شمارا خواهم داد.سهمتان را از هستی طلب كنید،زیرا خدا بسیار بخشنده است. هركه آمد و چیزی خواست.یكی بالی برای پریدن.دیگری پایی برای دویدن.یكی جثه ای بزرگ خواست و آن یكی چشمان تیز.یكی دریا را انتخاب كرد و دیگری آسمان را. در این میان كرمی كوچك جلو آمد و به خدا گفت:خدایا من چیز زیادی از هستی نمی خواهم.نه چشمان تیز و نه جثه ای بزرگ،نه بالی و نه پایی.نه آسمان را و نه دریا را.تنها كمی از خودت را به من بده. و خدا كمی نور به او داد نام او كرم شب تاب شد خدا گفت آنكه نوری با خود دارد بزرگ است حتی اگر به قدر ذره ای باشد و تو همان خورشیدی كه گاهی زیر برگ كوچكی پنهان می شوی.و به دیگران گفت: این كرم كوچك بهترین را خواست،زیرا كه از خدا جز خدا نباید خواست. هزاران سال است كه بر دامن هستی می تابد.وقتی ستاره ای نیست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسی نمی داند این همان چراغی است كه روزی خداوند به كرم كوچكی بخشید...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت0:31توسط بی انتها..... | |

آرامی آغاز به مردن می کنی اگر سفر نکنی، اگر چیزی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن میکنی زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر برده عادات خود شوی، اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی... اگر روزمرگی را تغییر ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند و ضربان قلبت را تندترمی کنند، دوری کنی... تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی.... امروز زندگی را آغاز کن! امروز کاری بکن! نگذار که به آرامی بمیری... شادی را فراموش نکن!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت0:20توسط بی انتها..... | |

 

قوت جان گر نیست جان محفوظ باد          جان درگیر زمان محفوظ باد

 سفره ی ما گر پر از خالی بُوَد                        یادمانِ بوی نان محفوظ باد

 خنده بر لب ها اگر خشکیده است              اشک و آه بی امان محفوظ باد

 

           

 

 چرخ گردون گر به کام ما نگشت                 کج روی های زمان محفوظ باد

 

           

 

 بره ی بریان اگر مقدور نیست                  آش کشک خاله جان محفوظ باد

 

                

 ما دگر با فقر عادت کرده ایم                         غر و لند کودکان محفوظ باد

 

                                        

 

یا اگر مردیم زیر بار فقر                                  جان آقا زادگان محفوظ باد

 

          

 

 پشتم از بار گرانی گشته خم                      حمل این بار گران محفوظ باد

 

  

 

 در این دستگاه قضائی بی نقص  ما                  فرصت غارتگران محفوظ باد

 

         

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت22:5توسط N.mahan | |

گر دروغ رنگ داشت
هر روز،شاید
ده ها رنگین کمان
در دهان ما نطفه میبست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمین را در زیر پای خود داشتم
و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها
به تمسخر میگرفتی
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران میکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود
محال نبود،وصال
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه میتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی
و شاید من، کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود
چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم
اگر دیوار نبود
نزدیک تر بودیم،
همه وسعت دنیا یک خانه میشد
و تمام محتوای یک سفره
سهم همه بود
و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد
اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بودیم،
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم
و هر عادت مکرر را
در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبریز از ناباوری بودم
هیچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنجها شاید، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدیدید
تا دیگری از سر جوانمردی
بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد،
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزشترین کالا بود
ترس نبود،زیبایی نبود
و خوبی هم، شاید
اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم
اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند
من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش میکردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم
به یادگار نگه میداشتی
و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی
به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد
من بیگمان
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم
و تو نیز
هرگز ندیدن من را
آنگاه نمیدانم
براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟
؟؟؟؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت23:12توسط بی انتها..... | |

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود ،

 کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ برلب داشته باشم،

ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم......

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت13:37توسط N.mahan | |

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت ؟

گفت:

جایی که میری مردمی دارد که تورا می شکنند نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم .

تو تنها نیستی . توکوله بارت عشق میگذارم که بگذری، قلب میگذارم که جا بدی،

اشک میدم که همراهیت کنه، و مرگ که بدونی برمیگردی پیشم.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت13:34توسط N.mahan | |

تورا گم کرده ام امروز ، وحالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند

 و چشمانم که تا دیروز به عشقت میدرخشیدند نمیدانی چه غمگینند

چراغ روشن" شب بود برایم چشمهای تو نمیدانم چه خواهد شد .

پر از دلشوره ام ، بی تاب و دلگیرم ، کجا ماندی که من بی تو هزاران بار در هر لحظه میمیرم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت13:29توسط N.mahan | |

اگر شما هم خواهان اشعار کارو باشید

نظر دهید تا اشعار زیادی را بزارم

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت21:56توسط بی انتها..... | |

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه ی اوّل
که اوّل ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه ی زیبایی و زشتی
به روی یکدیگر، ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان،دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او جای خود بنشسته و تاب تماشای زشتکاریهای این
مخلوق را دارد
وگر نه من به جای او بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد، عجب صبری خدا دارد

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت21:54توسط بی انتها..... | |

اینم شعری از کارو

شبی در حال مستی تكیه بر جای خدا كردم

در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم

جهان را روی هم كوبیدم از نو ساختم گیتی

ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم

كشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگویم كودتا كردم

خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او

خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم

میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین

هر آن چیزی كه از اول بود نابود و فنا كردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

كشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها كردم

نمازو روزه را تعطیل كردم، كعبه را بستم

وثاق بندگی را از ریاكاری جدا كردم

امام و قطب و پیغمبر نكردم در جهان منصوب

خدایی بر زمین و بر زمان بی كدخدا كردم

نكردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی

نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا كردم

شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم

به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا كردم

بدون اسقف و پاپ و كشیش و مفتی اعظم

خلایق را به امر حق شناسی آشنا كردم

نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال

نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم

نمودم خلق را آسوده از شر ریاكاران

به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا كردم

ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان

نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ریا كردم

به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

میان خلق آنان را پی خدمت رها كردم

مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را

نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم

نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد

به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم

هر آنكس را كه میدانستم از اول بود فاسد

نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم

به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاك

قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم

سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبیدم

دگر قانون استثمار را زیر پا كردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم

سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم

نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت

نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا كردم

نه یك بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم

نه بر یك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم

نكردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری

گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم

به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت

گره از كارهای مردم غم دیده وا كردم

به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدایی درد مردم را دوا كردم

جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض

تمام بندگان خویش را از خود رضا كردم

نگویندم كه تاریكی به كفشت هست از اول

نكردم خلق شیطان را عجب كاری به جا كردم

چو میدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد

نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم

نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم

خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم

زمن سر زد هزاران كار دیگر تا سحر لیكن

چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم

سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار

خدایا در پناه می جسارت بر خدا كردم

شدم بار دگر یك بنده درگاه او گفتم

خداوندا نفهمیدم خطا كردم ....

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت21:46توسط بی انتها..... | |

با عرض سلام و احترام به همه بازدید کنندگان وبلاگ

من این شعر کارو رو خیلی دوست دارم و شما تقدیمش میکنم

امیدوارم خوشتون بیاد

برو ای دوست برو
برو ای دختر پالان محبت بر دوش
دیده بر دیده من مفكن و نازت مفروش
من دگر سیرم
...
سیر!
به خدا سیرم از این عشق
از این عشق دو پهلوی تو پست
تف بر آن دامان پستی كه ترا پرورده است
...
كم بگو ، جاه تو كو؟ مال تو كو برده زر؟
كهنه رقاصه وحشی صفت زنگی خر!
گر طلا نیست مرا تخم طلا...
مردم من
زاده رنجم و پرورده دامان شرف!

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت21:4توسط بی انتها..... | |

ای آنكه دگر گونی دل ها به دست توست

و قلب بندگان را تو زیر و رو می كنی

اه اقبالشان می بخشی و گاه ادبارشان می دهی

ای آنكه تدبیر شب و روز را در دست داری

و جهان و جهانیان را به دست كفایت و قدرت خویش می گردانی

روز را از پی شب می آوری

وشب را در پس روز پدیدار می سازی

ای آنكه هر چه شدنی باشد تو می كنی

و هر چه نباید بشود را تو پیش می گیری

ای آنكه حالات گوناگون را پدید می آوری

و هر چه شدنی باشد تو به انجام می رسانی

ای آنكه خود دل های ما را به سر انگشت اراده خویش داری

بر جان و دلمان به نظر لطف بنگر

بر ما رحم آور

خود آنچنانمان كن كه نیكو تر است

و ما را در بهترین حالت كه خود می پسندی قرار ده

و لباس افتخار آمیر بندگی را بر قامت وجودمان بپوشان

و ما را به خویشتن برسان

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت20:51توسط بی انتها..... | |

نه بسته ام به كس دل ، نه بسته كس به من دل


چو تخته پاره بر موج ، رها ، رها ، رها من


ز من هر آنكه او دور ، چو دل به سینه نزدیك


به من هر آنكه نزدیك ، ازو جدا ، جدا ، من!


نه چشم دل به سویی ، نه باده در سبویی


كه تر كنم گلویی به یاد آشنا ، من


ز بودنم چه افزود ؟ نبودنم چه كاهد ؟


كه گویدم به پاسخ كه زنده ام چرا من ؟


ستاره ها نهفتم در آسمان ابری


دلم گرفته ، ای دوست ! هوای گریه با من

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت20:30توسط بی انتها..... | |

نمیدانم این رودخانه بی پایان مرا تا كجا خواهد كشانید .....
 
بسان رهگذری مات قلوه سنگهای كف رودخانه را نظاره می كنم
 
و حیران از این همه نفرت كه بر من می‌بارد ....
 
 خدایا دل من بی كینه است ....
 
 و من مسافر شبهای مهتابم ...
 
 آرزو در من خفته است و من شبهای درازیست كه بیدارم .
 
 دلم هوس رفتن نموده است ....
 
من یاد گرفته ام خوبی همانند آب است ......
 
 فرقی هم نمی كند اگر چشمهای من بیزاری ببینند ....
 
دستهای من خالی بمانند ....
 
پاهای من رنجورتر از قبل سایه سبك مرا به اندام بكشند ...
 
و فرقی هم نمی كند اگر هیچ كس مرا نشناسد .....
 
من همان مسافرم با همان كوله بار !
 
 باید بروم ...
 
 نمی دانم به كجا ....
 
فقط می‌دانم كه خدایی هست
 
كه در این نزدیكیهاست .................

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت20:28توسط بی انتها..... | |

شاگردی از استادش پرسید ((عشق چیست؟))


استاد در جواب گفت
به گندم زار برو و پر


خوشه ترین شاخه را بیاور.اما در هنگام عبور


از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به


عقب برگردی تا خوشه ای بچینی.


شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی


برگشت . استاد پرسید ((چه اوردی؟))


و شاگرد با حسرت جواب داد ((هیچ !هرچه جلو


می رفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به


امید پر پشت ترین ان ها تا انتهای گندم زار رفتم.))


استاد گفت عشق یعنی همین!


شاگرد پرسید پس(( ازدواج چیست؟))


استاد به سخن امد که به جنگل برو وبلندترین


و زیباترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته


باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی.


شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.


استاد پرسیدچه شد؟))


او در جواب گفت به جنگل رفتم و اولین درخت


بلندی را که دیدم انتخاب کردم. ترسیدم که اگر


جلو بروم باز هم دست خالی برگردم.


استاد گفت ((ازدواج یعنی همین!!!))

 

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت11:1توسط N.mahan | |

زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید ، ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن

چه سود ؟ زنده را تا زنده است قدرش بدان ، ورنه بر روی مزارش کوزه گل

چیدن چه سود ؟

 


+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت10:49توسط N.mahan | |

چو رخت خويش بر بستيم از اين خاك همه گفتند با ما آشنا بود وليكن كس ندانست اين

مسافرچه گفت و با كه گفت و از كجا گفت....


تا كه بوديم نبوديم كسي كشت ما را غم بي هم نفسي تا كه خفتيم همه بيدار شدند تا كه

 مرديم همگي يار شدند قدر آن شيشه بدانيد كه هست نه در آن موقع كه افتاد و شكست

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت10:47توسط N.mahan | |


بگویید بر گورم بنویسند:
زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت
مهربان بود
ولی مهر نورزید
طبیعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد
در آبگیر قلبش جنب و جوشی بود
ولی کسی بدان راه نیافت
در زندگی احساس تنهایی می نمود
ولی هرگز دل به کسی نداد
و خلاصه بنویسید:
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت
نه زندگی را برای زنده بودن...


+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت10:46توسط N.mahan | |

وقتي كه من مردم پيش از لحظاتي كه صداي دلگيروبدخلق ناقوس را خواهي شنيد كه به دنيا خبر ميدهد كه من از اين دنياي پست گريختم تا با پست ترين كرم ها هم خانه شوم براي من آه وناله وسوگواري مكن . بلكه اگر اين شعر را خواندي دستي كه آن را نوشته است به ياد مياور زيرا من به قدري تورا دوست دارم كه دلم مي خواهد در خيال وافكار شيرين تو از ياد رفته باشم مبادا اگر به من فكر كني ترا غمگين سازد.
آه باز ميگويم اگر تو به اين شعر نظر افكندي وقتي كه من شايد با گل درآميخته و تركيب شده ام حتي اسم بيچاره ي مرا نيز تكرار نكن بلكه بگذار عشق تو نيز با تمام شدن زندگي من زوال يابد و پايان پذيرد مبادا اين دنياي عاقل به ناله و سوگواري تو بنگرد و ترا از بابت من ريشخند كند وقتي كه من از دنيا رفته باشم.

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت22:0توسط بی انتها..... | |

حقیقت انسان به انچه اظهار می کند نیست"بلکه حقیقت او نهفته در ان

چیزی است که از اظهار ان عاجز هست


بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش


بلکه به نا گفته هایش


گوش کن!

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت11:43توسط N.mahan | |

در بهار زندگی احساس پیری می کنم

با همه ازادگی فکر اسیری می کنم

بس که بد دیدم ز یاران به ظاهر خوب خود

بعد از این بر کودک دل سخت گیری می کنم

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت11:40توسط N.mahan | |

چه زيبا مي شوي وقتي که مي گردي سرپا سبز

تو را من دوســت مي دارم تو را اي سبز بالا سبز



تو روح ســـبز باراني , من آن نـــيلوفر خــــواهش

بيا بنشين کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز



دلم قد مي کشـــــد تا آبشار صاف گيسويت

تو اما تشنه مي خواهي مرا غرق تمنا سبز



به زير اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــينم

بگو پژمرده مي خواهي مرا اي اسمان يا سبز



به هنگام عــبور از لحظه هاي آبي احساس

مرا پل مي زند چشم تو از آبي ترين تا سبز



تو در چشم من آن زيـــباترين گـــل در بهاراني

به غير از تو نمي بينم گلي در جمع گلها سبز



ميان اين همه گــــلهاي رنــــگارنـــــگ باغ عشق

گل از چشم تو مي چينم گل از چشم تو زيبا سبز



به شوق ديدنت سر مي کشند از پشت پرچين ها

بــــهار آورترين گــــــلها هــــــمه محو تماشا سبز



فضــــــاي دره از بــــوي بـــــهار آکنده مي گردد

چون بر مي داري آهسته قدم روي علفها سبز



بيا اي دختر دريا کــــــنار ســــــاحل چشمم

که ديدن دارد اينجا با تو چشم انداز دريا سبز



نه تنها عشق من احساس من يا شعر من شد سبز

که از لـــطف نــگاهت خـــــــاک هم گرديده حتا سبز

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت23:10توسط بی انتها..... | |

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد. مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟ آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد. مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم. مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد. آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند. مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد. راستی ! چرا یافتن خدا برای خیلی از ماها اینقدر دشوار است ؟ شاید جواب این سوال در این جمله باشد كه : زیرا ما بدنبال چیزی هستیم كه هرگز آنرا گم نكرده ایم ...!

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت12:52توسط بی انتها..... | |

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟" خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!" آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!" خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت12:24توسط بی انتها..... | |

باز باران! نه نگو یید با ترانه! می سرایم این ترانه جور دیگر: باز باران بی ترانه دانه دانه میخورد بر بام خانه یادم آید روز باران....: پا به پای بغض سنگین تلخ و غمگین دل شکسته اشک ریزان عاشقی سر خورده بودم میدریدم قلب خود را دور میگشتی تو از من با دو چشم خیس و گریان. میشنیدم از دل خود این نوای کودکانه پر بهانه زود بر گردی به خانه. یادت آید؟ هستی من! آن دل تو جار میزد این ترانه باز باران، باز میگردم به خانه.....

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت12:5توسط بی انتها..... | |

خدا نه در كاشیهای رتگارنگ مسجد من است و نه در ناقوس كلیسای تو
سهم هر یك از ما از خدا به اندازه بی ریایی و بی ادعایی ماست
نه به اندازه اصراری كه در غصب كردن او داریم
و نه به اندازه باجی كه به وجدان خویش می دهیم.
 افسوس كه انسان در فریب خویش بسیار تواناتر است
از شیطان در فریب مردمان.

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت1:45توسط بی انتها..... | |

دخترها مثل سیب های روی درخت هستند.

 بهترین هایشان در بالاترین نقطه درخت قرار دارند.

پسرها نمی خواهند به بهترین ها برسند چون می ترسند سقوط کنند و زخمی بشوند،

 بنابراین به سیب های پوسیده روی زمین که خوب نیستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا می کنند.

 سیب های بالای درخت فکر می کنند مشکل ازآنهاست

درحالی که آنها فوق العاده اند.

 آنها فقط باید منتظر آمدن پسری بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بیاید

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت1:42توسط بی انتها..... | |

خدایا نمی خواهم مثل هر بار دعا های تکراری کنم
 می خواهم لطفی به من و تمام بندگانت بکنی
 تمام عاشقان را به مقصود خود برسان
و من را هم همینطور
 با اینکه خیری از عاشقی ندیدم
و ممکنه هیچ وقت به مقصودم نرسم
 ولی این عشق را از دلم بر ندار که من با عشق زنده ام
 خدایا کاری کن که اگر با من بود خوشبختش کنم
 و اگر هم نبود خوشبختش کند
 خدایا اگر روزی قرار بود او بمیرد
 بجایش من را ببر و بزار او زنده باشد.

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت0:31توسط بی انتها..... | |