تبليغاتX
roxana20

roxana20

كاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می‌افتاد
به سراپای تو لب می‌سودم
كاش چون نای شبان می‌خواندم
به نوای دلِ دیوانه ی  تو
خفته بر هودج مواج نسیم
می‌گذشتم ز در خانه ی تو
كاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می‌تابیدم
از پس پرده ی  لرزان حریر
رنگ چشمان ترا می دیدم

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت20:23توسط نیما | |

التماست نمی کنم

هرگز گمان نکن که این واژه را

در وادی آوازهای من خواهی شنید

   تنها می نویسم:       بیا!                          

بیا و لحظه ای کنار فانوس نفس های من آرام بگیر نگاه کن!

 ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است

 اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود

 ساعتی پیش

 این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم

 حال هم به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم

 بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست

 تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی

اما تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین

بیا و امشب را بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت23:28توسط نیما | |

گفتم که در این عالم تنهاست دلم اینک
گفتی که چه باشد غم ؟ چون هست دلت با من
گفتم که دلت هرگز غمخوار نبود اما
 گفتی که تویی شبها زین عشق چنین ایمن
 گفتم که تو آن نوری در سایه ی تردیدم
 گفتی که شدی آخر شیدای چنین مأمن
گفتم که چه باک از عشق ؟ ای شعله در این خرمن
 گفتی که روا باشد در خلوت خود بودن
 گفتم که چرا با من صد جور و جفا داری ؟
 گفتی که چنین باشد حسن رخ گل دیدن
 گفتم که مرا دریاب ای از همگان بهتر
 گفتی که به غم سر کن دوران خوشت با من

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت23:22توسط نیما | |

خدایا آتش عصیانم امشب
سرود روشن بارانم امشب
به دریای غزل بی خویش و خاموش
پراز موجم دل طوفانم امشب
خدایا دفتر ناخوانده ام من
ز راه یک سفر جا مانده ام من
ز دشت لاله های پرپر عشق
زمستان تا بهاران خوانده ام من
به عشق عاشقان خسته سوگند
به قلب شیشه بشکسته سوگند
به اشک سوگواران جدایی
به بغض در گلو بنشسته سوگند
خدایا طاقت تنهاییم ده
دلی بی کینه و دریاییم ده
دلی زخمی تر از داغ عزیزان
به رنگ لاله صحراییم ده
خدایا عمر گل عمر حباب است
اسیر باد یا نقشی بر آب است
در این فرصت مرا با خویش مگذار
مرا دریاب کین دریا سراب است

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت16:50توسط نیما | |

زندگی یعنی مسیری رو به آب
زندگی یعنی نه بیداری نه خواب

زندگی یعنی سرای امتحان
زندگی یعنی در ان عاشق بمان


زندگی یعنی کمی و کاستی
زندگی یعنی دروغ و راستی

زندگی یعنی صفا ، مهر و وفا
زندگی یعنی ستم ، جور و جفا

زندگی یعنی سفر ، راهی دراز
زندگی یعنی جهانی رمز دار

زندگی یعنی مهی در پشت ابر
زندگی یعنی بلا و درد و صبر

زندگی یعنی دو روزی میهمان
زندگی یعنی فریب میزبان ...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت15:13توسط نیما | |

كاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟


كه چنین گاه به گاه ...میسرانی بر چشم.... غزل داغ نگاه !!!!


می سرایی از لب.....شعر مستانه آه !!!!


راز زیبایی مژگان سیاه....در همین قطره لغزنده غم ....پنهان است !!!!!


و سرودن از تو ....با صراحت !!! بی ترس !!! .... باز هم كتمان است !!!!


كاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟


رنج اندوه كدامین خواهش ....نقش لبخند لبت را برده ؟؟؟


نغمه زرد كدامین پاییز ...غنچه قلب تو را پژمرده ؟؟؟؟


كاش میدانستی .... به چه می اندیشم ؟؟؟؟كه چنین مبهوتم ....


من فقط جرعه ای از مهر تو را نوشیدم !!!


با تو ای ترجمه عشق "خدا" را دیدم !!!


آه ای میكده ام !!!گاه بیداری را ....از من و بیخبری هیچ مخواه !!!!


كه من از مستی خود هشیارم !!!!

كاش میدانستی ... به چه می اندیشم !!!
كاش میدانستی!!!!
كاش ...

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت23:51توسط نیما | |

شیشه ای می شکند...

یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟؟؟؟

مادر می گوید:شاید این رفع بلاست.....

یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.....

شیشه ی پنجره را زود شکست.....

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست,عابری خنده کنان می آمد.....

تکه ای از آن برمی داشت مرحمی بر دل تنگم می شد.....

 اما امشب دیدم ...هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید....

 از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟؟؟؟

دل سخت شکست اما,هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت19:40توسط نیما | |

این دیوانگست ... که از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است

 متنفر باشیم .

 این دیوانگیست ... که همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از انها به حقیقت نپیوسته است

 رها کنیم.

 این دیوانگیست ... که امیدخود را به همه چیز از دست بدهیم ،به خاطر اینکه در زندگی با شکست

مواجه شده ایم.

این دیوانگیست ... که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده

 است.

این دیوانگیست... که همه دستهایی را که برای دوستی به سویمان دراز می شوند را به خاطر اینکه

یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم.

 این دیوانگست که هیچ عشقی را باور نکنیم ، به خاطر اینکه در یکی از انها به ما خیانت شده است ...

این دیوانگیست ... که همه ی شانس هارا لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان نا کام

مانده ایم ......

این دیوانگیست ... به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچاراین دیوانگی ها نشویم...

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت22:9توسط نیما | |

 

وقتی پا به این دنیای فانی گذاشتم می گریستم 

چرا که می دانستم پا به چه دنیایی گذاشتم

ولی نمی دانستم چه کنم

حالا هم که پا در مسیر زندگی گذاشته ام باز هم می گریم

چونکه می دانم و می بینم که همه سعی در زنده ماندن دارند

و هیچکس زندگی نمی کند

و در وقت رفتن هم خواهم گریست

چرا که می دانم بعد از رفتنم نیز هیچکس نخواهد فهمید

اشکهایم برای چه بود

هیچکس نخواهد فهمید...

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت20:58توسط B . H بی انتها..... | |

 

 

غرورت را به خاطر کسی که دوستش داری بشکن

 ولی دل کسی را که دوستش داری

 به خاطر غرورت نشکن ٪

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت20:53توسط B . H بی انتها..... | |

شهرهرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه:‌دوباره لاف زدی؟؟ شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه... شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی.. شهر هرت جایی است که ....... خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت20:49توسط نیما | |

 

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم...

 

وقتی که دیگر رفت من به انتظارش نشستم...

 

وقتی که دیگر نمی توانست من را دوست بدارد٬ من او را دوست داشتم...

 

وقتی که او تمام کرد من شروع کردم...

 

وقتی که او تمام شد٬...من آغاز شدم...

 

و چه سخت است تنها متولد شدن...

 

مثل تنها زندگی کردن است...

 

مثل تنها مردن!!!

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت20:44توسط B . H بی انتها..... | |

 

من امروز غربت را تجربه می کنم

چونان مسافری غریب

که به چهره ها می نگرد و یاری می جوید

من نیز یاری می جویم

نه از غریبان دیاری دگر

من از آشنایان دیار خود یاری می جویم

که با آنها از هر غریبه ای غریبه ترم

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت20:41توسط B . H بی انتها..... | |

 

چقدر در تاریکی و تنهایی شعر نوشتن خوب است

اگر در این ترانه ها فریاد هم بزنم

کسی نمی شنود

اگر حتی در نا باوریشان بمیرم

کسی گریه نمی کند

اگر از تو بخواهم

که برگردی و بمانی

هیچ کس سادگی و خوش خیالی ام را

ملامت نمی کند

این ترانه ها را دوست دارم

که بازگوینده ای از خلوت و تنهایی من اند

حتی اگر تو

به ساده بودنشان بخندی

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت20:39توسط B . H بی انتها..... | |

 

کاش می شد هیچکس تنها نبود

    کاش می شد دیدنت رویا نبود

     من دعا کردم برای بازگشتت

    دستهای تو ولی بالا نبود

   گفته بودی که فردا می رسی

   ای کاش دیدنت فردا نبود ٪

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت20:36توسط B . H بی انتها..... | |

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است

. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.

 و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی،

 بهتر است بالاتر را نگاه نکنی.

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد

 و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.

 اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی،

 اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد.

اجازه می دهد که عاشقی کنی،

تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی...

 اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی،

 خدا با تو سختگیرتر می شود.

 هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر

و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتربیشتر باید از خدا بترسی.

 زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد،

 مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

 پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است

 و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد.

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.

 و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان،

 خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد

 و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت،

 هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد.

 خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.

 معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.

ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.

تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست.

 و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.

 اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است .

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این

همه عشق ورزیده ای.

 پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

 و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.

 فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر.

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر. راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر

معشوقی خدا ایستاده است.

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت20:19توسط نیما | |

شب چو در بستم و مست از می ‌نابش كردم

ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم

                                                                    دیدی دیدی آن ت‍ُرك ختا دشمن جان بود مرا؟

  گرچه عمری به خطا دوست خطابش كردم

 

منزل مردم بیگانه چو شد خانة چشم

آن قدر گریه نمودم كه خرابش كردم

                                                                    شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افكندم و آبش كردم

 

غرق خون بود و نمی‌م‍ُرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانة شیرین و به خوابش كردم

                                                                    دل دل كه خونابة غم بود و جگر‌گوشة درد

 بر سر آتشِ جور‌ِ تو كبابش كردم

 

زندگی كردنِ من م‍ُردنِ تدریجی بود

آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم

 

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت20:57توسط نیما | |

 

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود

اهل زمین نبود نمازش شكسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود

تنها از این نظر كه سراپا شكسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید پاك بود

چشمان او دائما از اشک شسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری

برای هر و تبر تیشه دسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید كل عمر

پشت دری كه باز نمی شد نشسته بود

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت20:55توسط B . H بی انتها..... | |

 

کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگین نمی بستیم که وسط راه آنرا به زمین

بیاندازیم وراه را بدون آن ادامه بدهیم

زندگی بدون عشق اینقدرخالیست که بعضی مواقع حتی زودتر از سکوت


 می شکند 

وتو ای کاش مرا می فهمیدی 

اماحالا که می روی قرارمیان ماهیچ ؛ ولی بگو به چه بهانه می روی

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت20:47توسط B . H بی انتها..... | |

 

زدم فریاد خدایا این چه رسمی است

رفیقان را جدا کردن هنر نیست

رفیقان قلب انسانند خدایا

بدون قلب چگونه میتوان زیست

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت20:32توسط B . H بی انتها..... | |

 

نه چنان عاشق باش که هیچ چيز را نبینی،

 نه آنقدر ببین که هرگز عاشق نشوي !!!!!!

...............................

اگر نمیتوانی شمعی باشی که نور را پخش کنی ,

آئینه ای باش که آنرا منعکس میکند لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت20:10توسط B . H بی انتها..... | |

 

 مي دوني چرا وقتي ميخواي بري تو رويا چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟

 وقتي ميخواي گريه کني چشمهات رو ميبندي؟؟؟

وقتي ميخواي خدارو صدا کني چشمهات رو ميبندي؟؟؟

 وقتي ميخواي کسي رو ببوسي چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟

چون قشنگ ترين لحظات اين دنيا قابل ديدن نيستن !!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت20:9توسط B . H بی انتها..... | |

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»
! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»
 پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»
 گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای.
نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
 پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»
 پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛
فعلاً برو سواری بیاموز!!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت14:42توسط نیما | |

شعری نیست

 باران همه را گفته

 وقتی بی غرور و مکث

بر همه بارید

 بر من - تو- آسفالت سیاه کوچه- مرد هیز همسایه

 زن با چشمهای سیاه و مژه های مصنوعی

شعری نیست

 باران همه را گفته

 بر دفتر دلهای خط خطی مردم شهر

 بر چترهای سیاه و سقفهای رنگی

 شعری نیست

 باران همه راشست

 و ما  واژگون شدیم

 کویر را سیل از جا می کند

و .....

دل ما را

همین قطره های بی غرور باران

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت14:22توسط نیما | |