تبليغاتX
roxana20

roxana20

 

زمان طولانيست براي كساني كه غصه دارند


كوتاه است براي كساني كه شادند


دير مي گذرد براي منتظران


اما جاودانه و  ابديست براي آنانكه عاشق اند !!!!!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت17:48توسط N.mahan | |

 

کاش به زمانی برگردیم

 که تنها غم زندگی

شکستن نوک مدادمان بود!!!!!!!!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت17:42توسط N.mahan | |

 

زندگی مثل رانندگی در یک دشت زیباست ، سعی کن از لحظاتش بهترین استفاده ها را بکنی .

چون در انتهای جاده تابلویی تابلویی با این عبارت نصب شده است :

دور زدن ممنوع !!!!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت17:37توسط N.mahan | |

 

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛

با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛

پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت17:33توسط N.mahan | |

 

همان طور که شاپرک ها نمي توانند دشت آبي اسمان را از ياد ببرند

من هم چشمان زيبايت را نمي توانم فراموش کنم .

 تصوير زيبايت نه تنها در ذهنم بلکه در قلبم جاي دارد ،

اي کاش بداني قصر آرزوهايم را در ساحل چشمانت ساخته ام تا قلب مهربانت مداوايي باشد

 براي عشق پاک و مقدسم .

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت17:30توسط N.mahan | |

 

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

 و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

 دفتر قلب مرا واكن و نامی بنویس

 سند عشق به امضا شدنش می ارزد

 گر چه من تجربه ای از نرسیدن ها یم

 كوشش رود به دریا شدنش می ارزد

 كیستم؟ باز همان آتش سردی كه هنوز 

 حتم داردكه به احیا شدنش می ارزد 

 با دو دست تو فرو ریختن دم به دمم

به همان لحظه برپا شدنش می ارزد

 دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد

 نگهش دار به موسی شدنش می ارزد

 سالها گر چه كه در پیله بماند غزلم 

 صبر این كرم به زیبا شدنش می ارزد

+نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت22:58توسط بی انتها..... | |

 

مدیریت وبلاگ رکسانا  نیز به نو به خود فرا رسیدن ایام سوگواری سالار شهیدان اقاسیدالشهدا

امام حسین (ع) و ۷۲غنچه پرپر  را خدمت دوستان و هموطنان  تسلیت عرض میکند :

 

با اب طلا نام حسین قاب کنید                           با نام حسین یادی از اب کنید

خواهید که سر بلند و جاوید شوید                      تا اخر عمر تکیه به ارباب حسین (ع) کنید

 

در اخر نیز مصادف شدن ایام محرم الحرام  با کشتار بی دفاع مردم مسلمان فلسطین و غزه

را به پیشگاه مبارک اقا امام زمان (عج) تسلیت عرض مینماییم .

دعا برای رهایی مردم غیور فلسطین از دام شیطان زمان یادتون نره ..................

               التماس دعا ...........................

+نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت18:25توسط N.mahan | |

 

آخرین گفتار     بابک  خرمدین    سردار بزرگ  ایران ........


       تو ای معتصم خيال مکن که با کشتن من فرياد استقلال طلبي ايرانيان را

       خاموش خواهي کرد . نه ! اين حماقت است اگر فکر کني چون افشين

      وطن فروش را با زر خريده اي ميتواني ايرانيان را اسير کني . من مبارزه اي

       را آغاز کرده ام که ادامه خواهد داشت. من لرزه اي بر ارکان حکومت عرب

         انداخته ام که دير يا زود آن را سرنگون خواهد نمود.

         اکنون که مرا تکه تکه ميکني هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ايران

      ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالي شما پاسداران جهل و ستم را از ميان بر

     خواهد داشت ! اين را بدان که ايراني هرگز زير بار زور و ستم نخواهد رفت و

     سلطه بيگانگان را تحمل نخواهد کرد.

         من درسي به جوانان ايران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد .

            من مردانگي و درس مبارزه را به جوانان ايران آموختم و هم اکنون

            که جلاد تو شمشيرش را براي بريدن دست و پاهاي من تيز ميکند

           صدها ايراني با خون بجوش آمده آماده طغيان هستند.


           مازيار  هنوز مبارزه ميکند و صدها بابک و مازيار  ديگر آماده اند

         تا مردانه برخيزند و ميهن گرامي را از دست متجاوزان و  يوغ  اعراب  بدوي

          و مردم   فريبخورده  برهانند  ...

        اما تو اي افشين . . . در انتظار روزي باش که همين معتصمي را که امروز

        مانند سگاني در برابرش زانو ميزني و وطن ات را براي او فروختي در همين

         تالار و روي همين سفره سرت را از بدن جدا کند .

        مردي که به ميهن خویش خيانت کند در نزد ديگران قربي نخواهد داشت و

       هيچکس به فرد خود فروخته اعتماد نخواهد کرد 

      معتصم قبل از کشتن بابک از او پرسید : ای سگ چرا در جهان فتنه  انگیختی ؟

      بابک   پاسخی نداد ....

          پس معتصم تازی دستور داد که دست ها و پاهای بابک را از بدنش جدا

          سازند. چون که یک دست بابک را بریدند بابک دست دیگر خود را در خون

        خود زد و بر چهره ی خود مالید و همه ی روی خود را از خون خود سرخ کرد 

                 معتصم تازی شگفت زده پرسید : این چه عملی است ???

    بابک فرمود : در این کار حکمتی است. چون شما هر دو دست و پای مرا از

       تنم جدا کنید خون از بدنم برود و چهره ام زرد شود من روی خویش از خون

    خود سرخ کردم تا چون خون از تنم بیرون شود نگویند که رویش از بیم زرد شد 

      پس معتصم تازی خشمگین شد و دستور داد پوست گاوی بیاوردند و بابک

          را در میان پوست گاو گرفتند چنانکه هر دو شاخ گاو بر بناگوش او بود در وی

               دوختند و پوست خشک شد پس همچنان زنده بر دارش کردند

         و در نهايت دو خنجر در ميان دنده هايش فرو رفت

 و  آخرين سخني که بابک  با فريادي بلند بر زبان آورد اين بود :      

خداوند نگهدار  ایران باد   ...   

                                             پاینده  ایران .......

یاشاسین اذربایجان، یاشاسین ایید مرد اوغلانارین دیارین ، یاشاسین بابک ، شهریار ،

ستارخان و باقرخان سربازلارین و سون لحظه دا یاشاسین بوتون اذری دیلین ایستیاناری......

           منابع :

                 کتاب حماسه  بابک خرمدین  ....

              و   کتاب  بابک خرمدین  -  دکتر ناصر انقطاع

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت18:48توسط N.mahan | |

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت18:25توسط N.mahan | |

چند نکته مهم و پرکاربرد در زندگی از نظر بزرگان : 

 ۱) لازم نيست گوش كنيد، فقط منتظر شويد. حتي لازم نيست منتظر شويد،

 فقط بياموزيد آرام و ساكن و تنها باشيد.

 جهان آزادانه خود را به شما پيشكش خواهد كرد تا نقاب از چهره‌اش برداريد انتخاب ديگري ندارد؛

 مسرور به پاي شما در خواهد غلطيد .

۲) آنکه از دشمن داشتن می ترسد ، هرگز دوست واقعی نخواهد داشت .

 ۳) گاهي بي رنگي از هر رنگي زيباتر و مفيدتر است.


۴) کسی که به خود اطمینان دارد به تعریف کسی احتیاج ندارد .


۵) گاهی سکوت بیش از هر استدلالی به ما کمک می کند .


۶) این که آدمیان از درسهای تاریخ چیزی فرا نمیگیرند مهم تر ین درسی است که تاریخ باید به ما

 بیاموزد .

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت13:3توسط N.mahan | |

 

مهارت دريانورد در طوفان

و شجاعت سرباز در ميدان جنگ، ظاهر مي گردد،

باطن و سيرت مردم را نیز در حين بدبختي و مصيبت آنها، مي توان شناخت.

 

آن‌كه « چرايي » براي زيستن دارد، هر « چگونه اي » را مي‌‌تواند تحمّل كند.

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت12:53توسط N.mahan | |

 

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید

 شاید هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد

اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن.

نیکوست، که ثروتمند باشی و پرتوان، اما نیکوتر است که دوستت بدارند.


(دکترعلی شریعتی)

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت12:51توسط N.mahan | |

عاشق بودن، همان است که بدانی دیگری کامل نیست.

بتوانی بخش های نازیبا را ببینی

ولی

بر بخش هایی که دوست می داری تاکید کنی و شادمانه هر دو را بپذیری.

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت12:48توسط N.mahan | |

 

همان طور که شاپرک ها نمي توانند دشت آبي اسمان را از ياد ببرند

 من هم چشمان زيبايت را نمي توانم فراموش کنم .

تصوير زيبايت نه تنها در ذهنم بلکه در قلبم جاي دارد ،

 اي کاش بداني قصر آرزوهايم را در ساحل چشمانت ساخته ام

تا قلب مهربانت مداوايي باشد براي عشق پاک و مقدسم .

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت12:33توسط N.mahan | |

 

خدایا به تو پناه میارم

 

گویند خدا گناهات را ببخشد...گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم؟!!

 

 هر گاه در خلوت خودم به تو فکر میکنم از شدت شرمساری سرم به زیر می‌افتد.!

 

هر گاه به یاد پرده ای عظیم که بر عیب‌های من کشیدی می‌افتم...

 

  هرگاه به یاد خوبیهایی که از من بر زبانها جاری ساختی و من لایق آن نبودم می‌افتم ...

 

  هرگاه به یاد نعمتهای فراوانی که به من بخشیدی و من باز ناسپاس بودم می‌افتم...

 

هرگاه به یاد بلاهایی که با تمام گناهکاری‌ام از من دفع کردی می‌افتم...

 

و هرگاه به یاد میآورم که با تمام مهربانی‌ات باز از تو گلایه‌مند بودم...

 

در حالی که تمام مشکلاتم از جانب خودم بود ،عرق شرم سراسر وجودم را فرا میگیرد...! و آنگاه است که از شدت خجالت نمیتوانم از تو چیزی بخواهم...

 

و باز وقتی به یاد پیمانهایی که یکی پس از دیگری با تو بستم و همه را شکستم می‌افتم؛ حتی روی آنکه دیگربار از تو عذر‌خواهی کنم را ندارم...!!          

 

اما خدایا: من که جز تو کسی را ندارم که از او کمک بگیرم

 

و باز راهی جز این ندارم که با تمام گناهانم و با نهایت شرمساری روی به جانب تو آورم و دست نیاز به سوی تو دراز کنم...

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت18:15توسط N.mahan | |

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

 و تماشای تو زیباست اگر بگذارند

به من عاشق مسکین به حقارت منگر

 دل من وسعت دریاست اگر بگذارند

 من ز اظهار نظر های دلم فهمیدم

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت22:6توسط بی انتها..... | |

 

خداوندا : برای همسایه كه نان مرا ربود، نان !!

 برای عزیزانی كه قلب مرا شكستند، مهربانی !!

برای كسانی كه روح مرا آزردند، بخشش !!

و برای خویشتن خویش ، آگاهی و عشق می طلبم

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت22:15توسط N.mahan | |

 

 
من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه
پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه
من دیگه بسه برام تحمل این همه غم
بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم
وقتی فایده ا  ی نداره غصه خوردن واسه چی
واسه عشقهای تو خالی ساده مردن واسه چی
نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم
نمی خوام گناه بی عشقی بیو فته گردنم
نمی خوام در به دره پیچ و خمه این جاده شم
واسه آتیش همه یه هیزومه آماده شم
یا یه موجود کم و با افاده شم
وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم
همه حرف خوب می زنن اما کی خوبه این وسط
بدو خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط
قربونت برم خدا چه قدر غریبی رو زمین
آره دنیا ما نخواستیم دل و با خودت نبین
نمی خوام در به دره پیچ و خمه این جاده شم
واسه آتیشه همه یه هیزمه آماده شم
یا یه موجود کم و پر افاده شم
وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم
این همه چرخیدیو  چرخوندی آخرش چی شد
اون بلیط شانس بگو قسمت کی شد
همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست
این همه تلسم و بکرجای خوش دنیاکجاست
نمی خوام در به دره پیج و خمه این جاده شم
واسه آتیشه همه یه هیزم آماده شم
یا یه موجوده کمو پر افاده شم
وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم
 
( رضا صادقی )

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت21:48توسط N.mahan | |

 

 معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زیر پوششی از گرد ،پنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست

 از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم
مات بر جا ماند !

و او پرسید
اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود آیا باز

یک با یک برابر بود
 

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود.

و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود


پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود


پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت :


بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
 

یک با یک برابر نیست

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت21:45توسط N.mahan | |

 

هر کی دلش خدایی هست تا اخرش بخونه :

بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت از  ذ ره ای نا چیز
صدایم کن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را، علم را، من هدیه ات کردم
بخوان ما را
منم معشوق زیبایت
منم نزدیک تر از تو به تو
اینک صدایم کن
رها کن غیر ما را، سوی ما باز آی
منم پرو د گار پاک بی همتا
منم زیبا، که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل
 پرورد گارت با تو می گوید :
تو را در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن
عزیزا، من خدایی خوب می دانم
تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکی یا صدایی، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلو ده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را
بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
 آهسته می گویم ، خدایی عالمی دارد
قسم بر عاشقان پاک باایمان
قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
 تکیه کن  بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن، اما دور
رهایت من نخواهم کرد
بخوان ما را
که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما، خدای دیگری داری؟
رها کن غیر ما را
آشتی کن با خدای خود
تو غیر از ما چه می جویی؟
تو با هر کس به جز با ما، چه می گویی؟
و تو بی من چه داری؟هیچ!
بگو با من چه کم داری عزیزم، هیچ!!
هزاران کهکشان و کوه و دریا را
و خورشید و گیاه و نور و هستی را
برای جلوه خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم
تویی ز یباتر از خورشید زیبایم
تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا، چیزی چون تو را، کم داشت
تو ای محبوب تر مهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را؟؟
مگر آیِا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی
 ببینم، من تو را از در گهم راندم؟
اگر در روزگار سختیت خواندی مرا
اما به روز شادیت، یک لحظه هم یادم نمیکردی
به رویت بنده من، هیچ آوردم؟؟
که می ترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور
آ‌ن نامهربان معبود
 آن مخلوق خود را
این منم پرور دگار مهربانت، خالقت
اینک صدایم کن مرا،با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکیم
آیا عزیزم، حاجتی داری؟
تو ای از ما
کنون برگشته ای، اما
کلام آشتی را تو نمیدانی؟
 ببینم، چشم های خیست آیا ،گفته ای دارند؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت میکشی از من
بگو، جز من، کس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من باز است
برای درک آغوشم
شروع کن
یک قدم با تو
 تمام گامهای مانده اش، با من

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت21:39توسط N.mahan | |

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت21:30توسط N.mahan | |


حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه هر روز کم کم می خوریم

اب می خواهم سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب !

از چه بیدارم نکردی افتاب ؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نا مرد بر پشتم نشست

از غم نامردمی پشتم شکست

عشق اخرتیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر این است مرتد می شوم

خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سردرگم شدم

عاقبت الوده ی مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم

انچه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم ، بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم

طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام ؟

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوشباورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن

من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش

من نمی گویم ، دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ ، نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین ، شاد باش

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

اه ، در شهر شما یاری نبود ؟!

قصه هایم را خریداری نبود؟!

وای رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما اباد بود

از در و دیوارتان خون می چکد

خون من ، فرهاد ، مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

اینهمه خنجر ، دل کس خون نشد ؟!

این همه لیلی کسی مجنون نشد ؟!

اسمان خالی شد از فریادتان

بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور ، پایم لنگ بود

قیمتش بسیار دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه

فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه

هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنی است

حال من از این و ان پرسیدنی است

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفال می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل امد که حالم را گرفت

" ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود انچه می پنداشتیم "

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت2:9توسط بی انتها..... | |

 

از من آزرده مشو، میروم از خانه ی تو،

 قبل رفتن تو بدان عاشق و بی تقصیرم، تو اگر خسته ای از دست دلم حرفی نیست،

 امر كن تا كه بمیرم به خدا می میرم..

+نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت22:16توسط N.mahan | |

 

در سرزمین عاطفه هایم چون گل روئیدی و من باغبانی آموختم ،

 اما کدام گل احساس باغبان را می فهمد؟

 آیا هیچ گلی هست که باغبان را به اندازه ی یک قطره شبنم یا یک گلبرگ

بشناسد و دوست بدارد ؟

+نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت22:6توسط N.mahan | |