تبليغاتX
roxana20

roxana20

همه می پرسند: چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش برگ؟ چیست در بازی آن ابر سپید؟

 روی این آبی آرام بلند که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟

 چیست در خلوت خاموش کبوترها؟ چیست در کوشش بی حاصل موج؟

من به این جمله نمی اندیشم من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل یخ را با باد

 نفس پاک شقایق را در سینه کوه صحبت چلچله ها را با صبح نبض پاینده هستی را در گندم

 زار همه را می بینم می شنوم... من به این جمله نمی اندیشم به تو می اندیشم ای سرا پا

همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم... همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو

می اندیشم تو بدان این را تنها تو بدان...

تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت12:6توسط B . H بی انتها..... | |

 

زمان! به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست....

بوسیدن قول ماندن نیست..... و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست .....

هیچ وقت دل به کسی نبند چون این دنیا این قدر کوچیکه که توش دو تا دل کنار هم جا نمیشه!!! ...

اگر هم دل بستی هیچ وقت ازش جدا نشو،

چون این دنیا این قدر بزرگ است، که دیگه پیداش نمی کنی ....

هر وقت احساس کردی در اوج قدرتی به حباب فکر کن....

بهتره اهالی رویاهامون را بدون توقعی ، جواب كنیم

نباید حتی روی بهترین كسان توی بدترین جاها ، حساب كنی...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت12:1توسط B . H بی انتها..... | |

 

در این بازار نامردی به دنبال چه می گردی؟

نمی یابی نشان هرگز تو از عشق وجوانمردی

 برو بگذر از این بازار ، از این مستی و طنازی

 اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو می بازی؟؟؟؟

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت11:58توسط B . H بی انتها..... | |

 

 فهمیدم که بخشش آغازی زندگی است ... !

 فهمیدم که نقطه آغاز تحول جسمی و جهان مادی انسانها ،

 همانا تجربه احساس بخشش و گذشت است ...؟

 آنانی که می بخشند و در بخشش خود معنایی برای درد و شکنجه نمی یابند .

 اینان در جستجوی هیچ نوع شادی نیستند

 و حتی به فکر نشر مناقب و فضایل خود نمی افتند .

 اینان آنچه را که دارند می بخشند ،

 مانند گلها و ریحانها که بوی عطرآگین خود را در چمنزارها و جلگه ها پخش می کنند .

خدای بزرگ با دست این افراد سخن می گوید

و از میان دیدگان این اشخاص به زمین لبخند می زند .

 

+نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت12:34توسط B . H بی انتها..... | |

گل زیبا

چند روزی است که از دردِ خداحافظی ات

شده ام شــاعر ولگرد خداحافظی ات

ترسـم ای خوب که تا مرز  جنـونم  ببرد

لحن پاییزی  و خونسرد خداحافظی ات

شک نکن این دل مجنون صفتم خواهد مرد

لحظه ی دلشکن و زرد خداحافظی ات

طاقت  بدرقه ات  هیچ  ندارم به خـدا

چه کنم نیست دلم، َمردِ خداحافظی ات

می رود تا به قیامت چو بلم بنشیند

بر سرو صورت من  گرد خداحافظی ات

ای سفر کرده ی من کاش که می دانستی

با من خسته چه ها کرد خدا حافظیت

+نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت0:3توسط نیما | |

  در ره منـــــزل لیلی که خطرهاست در آن

                                                      شرط اول قدم ان است که مجنون باشی

 

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت22:33توسط نیما | |

 

یكی بود یكی نبود یه دروغ كهنه بود یكی موند یكی نموند حرف راست قصه بود

یكی موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا یكی رفت چه بی وفا، با دو رنگی آشنا

اونكه موند ریشه پوسوند دلشو غصه سوزوند نالش از دوری نبود، پشتشو دوری شكوند

 زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا با همه عشق و وفا راهی شد تو قصه ها

اونكه موند یه قصه ساخت اما هی هستی شو باخت قصه ها به سر رسید ، اون به عشقش نرسید

هیشكی خوابشو ندید، گل یادشو نچید گم شدش تو قصه ها، توی شهر عاشقا

+نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت18:42توسط B . H بی انتها..... | |

صد مسافر آمد اما هیچكس عاشق نبود ...

 هیچ كس حتی خودش هم با خودش صادق نبود ...

 هیچ كس آینه ای از آب در دستش نداشت ...

توشه ای جز كوله بار خواب ، در دستش نداشت ...

هیچ كس بی چتر در باران شیدایی نرفت ...

 هیچ كس تا گم شدن تا مرز پیدایی نرفت ...

 هیچ كس با همرهش از فصل دل كندن نگفت ...

 از مسافر ، از سفر ، از شوق ، از رفتن نگفت ...

هر كسی در بغض مه ، راهی به جایی جست و رفت ...

دست از مشق سفر ، از عاشقی ها شست و رفت ...

از كسی ردی ، نشانی ، خاطری پیدا نبود ....

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت1:23توسط نیما | |