برخیز و گاهی عشق را دعوت کن ای دوست بنشین با من و با خودت خلوت کن ای دوست
بی پرده باش و لحظه ای عریانیت را
با حیرت آیینه ام ، قسمت کن ای دوست
مانند راز یک معما سختی اما
این راز را بگشا ، مرا راحت کن ای دوست
تا عزلت دلتنگی ام پایان پذیرد
از وسعت بی رنگی ات ، صحبت کن ای دوست
یک شهر با من دشمن اند، اما فقط تو
با من به پاس دوستی ، بیعت کن ای دوست
یا نه ! تو هم مانند آنهای دگر باش
در انهدام روح من ، شرکت کن ای دوست !
+نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت0:51توسط بی انتها..... |
|
About
سلام به دوستان و باز ديد گنندگان عزيز وبلاگ ركسانا من بی انتها... مدير وبلاگ هستم اميد بر اين است كه قدم به قدم با نظرات شما مطالب زيبايي را در اختيار شما عزیزان قرار دهم گر به دستت داد تیغی روزگار هرچه میخواهی ببر اما نبر نان کسی