|
من برای تو مینویسم که ابی دریا چشمانت بود به خطهای بی رنگ کاغذ،نامت را نقش می بندم در سینه ی وسیع اسمان تو را تصور می کنم در کویر از تو و برای تو مینویسم اخه عزیزم ،تو درکویر گرم خاطراتم همیشه جاودانی...
چگونه ستایشت کنم در حالیکه قلبت از محبت بی نیاز است چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری می شود بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست ...دلنشین است! چه داشته ای که اینچنین مرا طلسم کرده ای تو عشق را با من اشنا کردی تو هوای دلم را با طراوت کردی زمانیکه با تو هستم به اسمان به بی کران پرواز می کنم پس بدان دوستت دارم معبود حقیقی من
مي خواهم امشب از ماه قول بگيرم كه هر وقت دلم برايت تنگ شد در دايره حضورش تو را به من نشان دهد مي خواهم امشب با رازقي ها عهد ببندم هر وقت دلم هواي تو را كرد عطر حظور مهربان تو را با من هم قسمت كنند مي خواهم امشب با درياي خاطره ها قرار بگذارم كه هروقت امواج پر تلاطم يادها خواستند قايق احساس مرا بشكنند دست اميد و آرزوي تو مرا نجات دهد مي خواهم امشب با تمام قلب هايي كه احساس مرا مي فهمند و مي شنوند پيمان ببندم كه هر وقت صداي قلب بي قرار م را هم شنيدند عشقم را سوار بر ضربانهاي بي تابي به تو برسانند....
مرا باور کن وجودم ، وجود عاشقم را باور کن
نگاهم را باور کن
نگاهي که پشت آن درياي اشک موج مي زند
و در انتظار يک تلنگر
چشمانم را باور کن
چشماني که هر شب در تب هجر مي سوزند
و باران اشک در درون آتش آنرا خاموش مي کند
و از زير خاکستر سرد شده اش
عشق شعله مي کشد....
چشماني که جز تو کسي را نمي بيند
چشمانم را درياب ،باور کن
به ....من نظر کن
گوشه چشمي برايم کافيست
يک نگاه گذرا بر من بيفکن
نگاهي سرد و خاموش هم برايم کافيست
خدايا! بر من نظر کن
و به حرف هايم گوش کن
در درياي اشکم عشق تو موج مي زند
نگذار که نگاهت جز روياهايم شود
خدايا!
مرا باور کن
خداوندا ! دستانم خالی اند و دلم غرق در آرزوها یا دلم را از ارزوهای دست نیافتنی خالی کن
همگي به صف ايستاده بودند. تا از آنها پرسيده شود . نوبت به او رسيد. از او پرسيدند : دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟ گفت : ميخواهم کسی وچیزی باشم که به ديگران ياد بدهم. پس او پذيرفته شد. چشمانش را بست و باز کرد. ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ در آمده است. با خود گفت : حتما اشتباهي رخ داده . من که اين را نخواسته بودم. سالها گذشت. در یک روز داغ اره را روي کمر خود حس کرد. با خود گفت : و اين چنين عمر به پايان رسيد و من بهره خود را از زندگي نگرفتم. با فريادي غمبار سقوط کرد. با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد ، به هوش آمد. حالا تخته سياهي بر ديوار کلاسي شده بود.
موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگاهت کنم ، موقعی که نگاهت کردم ترسیدم باهات حرف بزنم ، موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم ، موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم ، حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم. هیچگاه نگاهت را فراموش نمی کنم ، نگاهی سرشار از محبت و صمیمیت ، صدایت در گوشم زمزمه می شود و نگاهت در ذهنم مجسم ، اما ... ، من تو را می خواهم نه خیالت را.
به شمع گفتم عشق چیست ؟ گفت از من سوزاننده تر است ، به گل گفتم عشق چیست ؟ گفت از من خوشبوتر است ، به پروانه گفتم عشق چیست ؟ گفت از من زیباتر است ، به عشق گفتم آخر تو چه هستی ؟ گفت : نگاهی بیش نیستم .
زمانی فراموشت خواهم کرد که: عقلم خاموش , نفسم قطع , روحم در آسمان , تنم در زیر خاک....باشد
تقدیم به تو که وقتی زبان می گشایی، رگ های فروبسته ی هزار پرسش بی امانم را پاسخ می گویی و هجوم بی امان نفس هایت، دفتر پر برگ ندانسته های اندیشه ام را صفحه به صفحه بر باد می دهد. روز پرستار بر پرستاران و سفید جامه گان راه زینب(ص) مبارک
تو اگه اینجا باشی غم دیگه اینجا نمی یاد
از تو ای عشق در این دل چه شرر ها دارم روزگار از تو چه شبها چه سحرها دارم با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم گر چه از خود خبرم نیست خبرها دارم تو مرا واله و آشفته وشیدا کردی تو مرا بی خبر از قصه فردا کردی چون نکو مینگرم شمع تو پروانه تویی حرم ودیر تویی کعبه وبتخانه تویی راز شیرینی این عالم افسانه تویی لب دلدار تویی طره جانانه تویی گر چه از چشم بتی بی دل ودینم ای عشق هر چه بینم همه از چشم تو بینم ای عشق
|
About![]()
سلام به دوستان و باز ديد گنندگان عزيز وبلاگ ركسانا
Home
|