|
هفت جا ، نفس خویش را حقیر دیدم ، نخست : هنگامیکه به پستی تن میداد تا بلندی یابد. دوم : آنگاه که در برابر از پاافتادگان ، می پرید. سوم : آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید. چهارم : آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه میزنند ، خود را دلداری داد. پنجم : آنگاه که از ناچاری ، تحمیل شدهای را پذیرفت و شکیباییاش را ناشی از توانایی دانست. ششم : آنگاه که زشتی چهرهای را نکوهش کرد ، حال آن که یکی از نقابهای خودش بود. هفتم : آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت. البته باید به خدمت دوستان برسانم که این مطلب را یکی از دوستان برای بنده هدیه کردند که از وبلاگ www.sheida1720.blogfa.com برداشت شده است ( دل شیدا ) وبلاگ جالبیه به همه توصیه میکنم ببینند
روز مبارک بعثت رسول اکرم خاتم النبیا محمد مصطفی(ص) را به پیشگاه اقا امام زمان (عج) و کل مسلمین جهان تبریک و تهنیت عرض مینماییم دعا کردن مریض ها و دردمندها فراموش نشه
هر کس بد ما به خلق گوید ما صورت او نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم
خدایا تقدیر مرا خیر بنویس آنگونه که آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم و آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم **************** برای شما دعا می کنم که ای کاش خدا از شما بگیرد هر آنچه که خدا را از شما می گیرد
آنجا كه چشمان مشتاقی برای انسانی اشك می ریزد، زندگی به رنج كشیدنش می ارزد.
درد بزرگی است که عاشق باشی، اما معشوقی نداشته باشی و .. رنج عظیمی است که معشوق باشی، اما لیاقت عشق را در خود نیابی
مرد پاك را نيز زندگي و زمان تنها نمي گذارند . زندگي از او دفاع مي كند ، زمان تبرئه اش مي كند . و پليدان هرگز پاكدامني او را نمي توانند آلوده کنند. هر چند سنگ ها را بسته و سگ ها را رها كرده باشند ! دکتر علی شریعتی
دکتر شریعتی : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که : خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد
فهمیدن و نفهمیدن تو هرچه می خواهی باش ، اما ... آدم باش !!! چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است كه به این مردم، آسایش و خوشبختی بخشیده است !!! مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟ پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی. امروز گرسنگی فكر ، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است . دکتر علی شریعتی
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند. وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.
عشق زندگی است. عشق هرگز خطانمی کند، وزندگی، تازمانی که عشق هست، به خطا نمی رود. بسیار عشق ورزیدن ، یعنی برای ابد زیستن. زندگی جاوید سراسر به عشق پیوسته است. عشق بردبار است. عشق ، مهربان است. در آتش حسد نمی سوزد. کبر ندارد،غرور ندارد، از ناراستی شاد نمی شود ،اما با راستی به شعف می آید. در همه چیز صبر می کند. همه راباور می کند، همواره امیدوار است و همواره ،بردبار. عشق،هرگز نابود نمی شود. اینک اما سه چیز می ماند: ایمان، امید ،و عشق. اما برترین آنها ،عشق است. اگر ایمانم چنان کامل باشد، تا آنجا که کوههار ا جابه جا کنم، و عشق نداشته باشم، هیچم.
نمیدانم پس از مرگم که آید بر مزار من که بنشیند به سوگ من سیاه چشمی سیاه بر تن کند یا نه ، ترا سوگند به جان دلبرت سوگند مرا هم یاد کن آن شب که من در زیر خاک سرد تنهایم . . .
هیچ وقت مغرور نشو چون برگها وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شده اند
هر وقت دیدی بارون می باره بدون خدا آومده دنبالت بگه بنده خوبم آرزو کن . پس از خدا بخواه که دوباره چشماتو روشن کنه.....
تو از تبار گلهای شقایقی تا تو هستی زندگی باید کرد
دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیایان می گذشتند. آن دو در نیمه های راه بر سر موضوعی دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و یکی از آنان از سر خشم، بر چهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود سخت دل آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید بر روی شن های بیابان نوشت: «امروز بهترین دوست من، بر چهره ام سیلی زد». آن دو در کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا آنکه در وسط بیابان به یک آبادی کوچک رسیدند و تصمیم گرفتند قدری بمانند و در برکه آب تنی کنند.اما شخصی که سیلی خورده بود در برکه لغزید و نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمک شتافت و نجاتش داد. او بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت، بر روی صخره سنگی نوشت: «امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داده». دوستی که یکبار بر صورت او سیلی زده و بعد هم جانش را از غرق شدن نجات داده بود پرسید: «بعد از آنکه من با حرکت قلبم ترا آزردم، تو آن جمله را بر روی شنهای صحرا نوشتی اما اکنون این جمله را بر روی صخره سنگ حک کرده ای، چرا؟» و دوستش در پاسخ گفت: «وقتی که کسی ما را می آزارد باید آنرا بر روی شن ها بنویسیم تا بادهای بخشودگی آنرا محو کند، اما وقتی که کسی کار خوبی برایمان انجام میدهد ما باید آنرا بر روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی هرگز نتواند آنرا پاک نماید».
شخصی از پروردگار درخواست نمود به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذیرفت و او را وارد اتاقی نمود که مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه و نا امید و در عذاب بودند. هر کدام قاشقی داشتند که به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود بطوریکه نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند، عذاب آنها وحشتناک بود. آنگاه خداوند به او گفت اینک بهشت را به تو نشان میدهم، او به اتاق دیگری که درست مانند اتاق اولی بود وارد شد. دیگ غذا، جمعی از مردم و همان قاشق های دسته بلند. ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند. آن مرد گفت: نمی فهمم چرا مردم در اینجا شادند در حالیکه شرایط با اتاق بغلی یکسان است؟ خداوند تبسمی کرد و گفت: خیلی ساده است، در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند. هر کسی با قاشقش غذا دهان دیگری میگذارد چون ایمان دارد کسی هست غذا در دهانش بگذارد.
بهترین دعاها و درود هایم نثار آنانی باد که تمام کاستی هایم را میدانند ولی باز هم دوستم دارند . . .
ای عزیز باران باش و بی منت ببار ، و هرگز مپرس پیاله های خالی از آن کیست . . .
از خدا خواستم مصائب مرا حل کند و خدا گفت: نه! او فرمود: حل مشکلات تو کار من نیست، من به تو عقل دادم و تو با توکل به من به مراد مقصود می رسی از خدا خواستم غرور مرا بگیرد و او گفت: نه! او فرمود: باز گرفتن غرور کار من نیست بلکه تویی که باید آنرا ترک کنی از خدا خواستم به من شکیبایی عطا کند و او گفت: نه! خدا فرمود: شکیبایی دست آورد رنج است و به کسی عطا نمی شود باید آنرا به دست آورد از خدا خواستم به من سعادت بخشد و خدا گفت: نه! خدا فرمود: خود باید متعالی شوی اما به تو یاری میرسانم تا به ثمر بنشینی از خدا خواستم مرا کمک کند تا دیگران را به همان اندازه که او مرا دوست دارد دوست بدارم خدا فرمود: آفرین بالاخره مقصود اصلی را دریافتی از او نیرو خواستم او مشکلات را جلوی پایم گذاشت تا قویتر شوم از او حکمت خواستم او مسائل بسیاری به من داد تا حل کنم از او شهامت خواستم او خطر را در مقابلم قرار داد تا از آن بجهم از او عشق خواستم انسانهای دردمند را سر راهم قرار داد تا به آنها کمک کنم از او کمک خواستم به من فرصت داد هیچ یک از خواسته هایی که داشتم دریافت نکردم اما به آنچه نیاز داشتم رسیدم
نازد به خودش خدا که حیدر دارد دریای فضایلی مطهر دارد همتای علی نخواهد امد به والله صد بارم اگر کعبه ترک بردارد ولادت مولود کعبه و روز پدر بر پدران عزیز مبارک باد
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید: “ میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟ ” خداوند پاسخ داد: “ از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفتهام او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه: “ اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.” خداوند لبخند زد: “ فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. ” کودک ادامه داد:“ من چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمیدانم .” خداوند او را نوازش کرد و گفت: “ فرشته تو زیباترین و شیرینترین واژههایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.” کودک با ناراحتی گفت: “ وقتی میخواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟” اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: “ فرشتهات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.” کودک سرش را برگرداند و پرسید: “ شنیدهام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ خداوند فرمود: ” فرشتهات از تو محافظت خواهد کرد. حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: “ اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.” خداوند لبخند زد و گفت: “ فرشتهات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت. گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.” در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده میشد. کودک میدانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید: “ خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشتهام را به من بگو.” خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “ نام فرشتهات اهمیتی ندارد. به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی. این مطلب را برای روز مادر اماده کرده بودم که به دلیل مشکلاتی نتونستم پیدایش کنم و امروز تقدیم میکنم به انانی که نام مادر بعد الله برایشان مقدس ترین واژه دنیاست
معلّم يک کودکستان به بچههاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهايى که از آنها بدشان میآيد، سيبزمينى بريزند و با خود به کودکستان بياورند. در کيسه بعضیها ٢، بعضیها ٣، بعضیها تا ٥ سيبزمينى بود. معلّم به بچهها گفت تا يک هفته هر کجا که میروند کيسه پلاستيکى را با خود ببرند. به علاوه، آنهايى که سيبزمينى بيشترى در کيسه خود داشتند از حمل اين بار سنگين خسته شده بودند. پس از گذشت يک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند. «از اين که سيبزمينیها را با خود يک هفته حمل میکرديد چه احساسى داشتيد؟» بچهها از اين که مجبور بودند سيبزمينیهاى بدبو و سنگين را همه جا با خود ببرند شکايت داشتند. «اين درست شبيه وضعيتى است که شما کينه آدمهايى که دوستشان نداريد را در دل خود نگاه میداريد و همه جا با خود میبريد. بوى بد کينه و نفرت، قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنيد. حالا که شما بوى بد سيبزمينیها را فقط براى يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد پس چطور میخواهيد بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنيد؟» نتيجه اخلاقى داستان بخشيدن ديگران بهترين کارى است که میتوانيد بکنيد. ديگران را دوست بداريد حتى اگر آنها شما را دوست نداشته باشند
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد: خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، وحیران بود. نجات دهندگان می گفتند: خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"
استادى در شروع کلاس درس، ليوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ٥٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١٥٠ گرم. اما سوال من اين است: اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگيرند و فلج میشوند. و مطمئناً کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند. استاد گفت: دقيقاً. مشکلات زندگى هم مثل همين است. اگر مدت طولانیترى به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد. اما مهمتر آن است که در پايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد. و قادر خواهيد بود از عهده هر مسئله و چالشى که برايتان پيش میآيد، برآييد!
دل های پاک خطا نمیکنند ، بلکه سادگی میکنند و امروز سادگی ، پاک ترین خطای دنیاست . . .
خداوندا شکر می گویم تورا که این بنده گنهکار خود را با این همه گناه و لغزش در زندگی تنها رهایش نکرده ای و باز تورا شاکرم وبا امید تو ادامه زندگی را همچون ابی زلال و روان جاری خواهم بود خداوندا داده هایت را شکر می گویم چون میدانم لطف و رحمتت در تک تک انها نمایان است و گرفته هایت را شکر می گویم چون می دانم حکمت تو در فراسوی انها اشکار است و به رضایتت راضی و خشنودم واز تو عاجزانه می خواهم که داده هایت را برایم سامان دهی ودر حفظ انها یاریم کنی تا در راه رضایت تو و خلق تو صرف کنم و از تو می خواهم برایم قدرتی دهی تا به خود بفهمانم که گرفته هایت حکمت بی انتهای تو بوده است و تو را شاکرم که بنده گنهکار خود را در سخت ترین ازمایشات زندگی قرار داده و تنهایش نگذاشته ای تا بداند در تنها ترین تنهایی های خود بازم تو را دارد پس با تمام روسیاهی وگنهکاری خود تو را التماس می کنم که نهایت لطف و کرامت خویش را برای خوشبختی عزیزی که از من گرفتی و به عزیزی دیگر بخشیدی عطایشان کنی و میدانم که ارحم الراحمین تویی پس در راه زندگی موفق و ثابت قدمشان بفرما و مشکلات زندگی را برایشان آسان قرار بده ............ الهی آمین
یاد بادا که دلم مشتاق دیدار تو بود روز و شب در طلب و هر لحظه بیدار تو بود دیدگانم را چه دانی که دگر سوئی نیست به فدایت ، که آن هم گرفتار تو بود . . . ای یادگار تمام لحظه های زیبای من ، به احترام تمام زیبائی های دنیا فراموشت نمیکنم . . .
|
About![]()
سلام به دوستان و باز ديد گنندگان عزيز وبلاگ ركسانا
Home
|