تبليغاتX
roxana20

roxana20


اگر این شب ها و روزها سر سجاده سبز

دل مهربانتان لرزید و اشکی گوشه چشمای پاکتان را نمناک کرد

به یاد تعجیل اقا امام زمان (عج) و مریض ها و من هم دستی به اسمان بلند کنید

شبهای نزول قران و رحمت شبهای سراسر خیرو برکت یاد مریض ها هم منزلت خاصی دارد

خدا را قسم میدهیم به حرمت سر شکافته علی (ع)

در شبهای قدر که تمام مریض ها را شفا عنایت فرماید

انشاالله....................

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت0:25توسط N.mahan | |


یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

                 گر چه در خویش شکستیم صدایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست ؛

                 گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ؛

                 وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ؛

                 طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم ...

********************************************************

پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند؟!

                                      آری، اگر بسیار، اگر کم فرق دارند

شادم تصور می کنی وقتی ندانی

                                           لبخندهای شادی و غم فرق دارند

برعکس می گردم طواف خانه ات را

                                            دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان

                                       با این حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم کشته عشقت نظر کن

                                      پروانه های مرده با هم فرق دارند!


+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت16:45توسط N.mahan | |


اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت16:40توسط N.mahan | |

 

نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت

                           با همان چشمی که می زد زخم، مرهم می فروخت

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر

                             داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت

زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر

                              مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت

در تمام سالهای رفته برما روزگار

                                   مهربانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها

                               گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت


+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت16:33توسط N.mahan | |


خدایا هرکه یادم میکند یادش بخیر

خدایا هرکه یادم هم نکرد یادش بخیر

خدایا هرکه یادش میرود یادم کند یادش بخیر


+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت5:3توسط N.mahan | |

چقدر ثانیه ها نامردند ، گفته بودند كه برمی گردند

بر نگشتند و پس از رفتنشان ، بی جهت عقربه ها می چرخند

آه این ثانیه های بی رحم چه بلایی به سرم آوردند

نه به چشمم افقی بخشیدند ، نه زبغضم گرهی وا كردند

ز چه رو سبز بنامم به دروغ ، لحظه هایی كه یكایك زردند

لحظه ها همهمه هایی موهوم ،

لحظه ها ، فاصله هایی سردند

بگذارید از پیشم بروند . لحظه هایی كه همه بی دردند. 


+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت11:41توسط N.mahan | |

وقتی دلت ارزش خودش رو از دست بدهد.

چشمهایت دیگر اشكی برای ریختن نداشته باشند.

وقتی دیگر قدرت فریاد زدن را هم نداشته باشی

وقتی دیگر هر چه دل تنگت خواسته باشد و نه گفته باشی

وقتی دیگر دفتر و قلم هم تنهایت گذاشته باشند

وقتی از درون تمام وجودت یخ بزند

وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ بكنی

وقتی احساس كنی دیگر هیچ كس تو را درك نمی كند

وقتی احساس كنی تنهاترین تنهاها هستی

وقتی باد شمع های روشن اتاق تو خاموش كند

چشمهایت را ببند و از ته دل بخند.......

كه با هر لبخند روحی خاموش جان می گیرد و درختی پیر جوان میشود

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت11:31توسط N.mahan | |


تیک تیک ساعت دوباره عشق و به یادم می یاره

نگاه عاشق تو رو به یاد چشمام می اره

حرف های بچه گانه ای که می زدیم به همدیگه

اشک های بی غروری که همش می ریخت با یک گله

چه روزای شیرینی بود اون لحظه های عاشقی

اون رویای قشنگی که ساختیم با هم از زندگی

ثانیه های بی کسی اصلا تمومی نداره

انگار باید تنها باشم تا اخر عمر با غصه

دلم می خواد بیام پیشت چرا خدا تورو گرفت

ای کاش می شد به جای تو منو از دنیا می گر فت


+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت11:25توسط N.mahan | |

گاو ما ما مى كرد

گوسفند بع بع مى كرد

سگ واق واق مى كرد

و همه با هم فرياد مى زدند حسنك كجايى

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاى زيادى است كه به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تى شرت هاى تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاى غذا دادن به حيوانات جلوى آينه به موهاى خود ژل    مى زند.

موهاى حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاى خود گلت مى زند.

ديروز كه حسنك با كبرى چت مى كرد. كبرى گفت تصميم بزرگى گرفته است. كبرى تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مى كرد. پتروس هميشه پاى كامپيوترش نشسته بود و چت مى كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مى كرد چون زياد چت كرده بود.او نمى دانست كه سد تا چند لحظه ى ديگر مى شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براى مراسم دفن او كبرى تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روى ريل ريزش كرده بود. ريزعلى ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلى سردش بود و دلش  نمى خواست لباسش را در آورد. ريزعلى چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبرى و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلى بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالى است كه كوكب خانم همسر ريزعلى مهمان ناخوانده ندارد او حتى مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله  مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايى دارد او فاميل هاى پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياى ما خيلى چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاى دبستان آن داستان هاى قشنگ وجود ندارد.

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت11:6توسط N.mahan | |

قانون تو تنهایی من است

و تنهایی من قانون عشق

و عشق ارمغان دلدادگیست

و این سرنوشت ساده ایست !

چه قانون عجیبی

چه ارمغان نجیبی

و چه سرنوشت تلخ و غریبی

که هر بار ستاره های زندگی ات را

با دستهای خود

راهی آسمان پر ستاره ی امید کنی

و خود در تنهایی و سکوت

با چشمهایی خیس از غرور

پیوند ستاره ها را به نظاره بنشینی

و خموش و بی صدا

به شادی ستاره های از تو گشته جدا

دل خوش کنی

و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری

و باز هم تو بمانی و

یک عمر صبوری

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت23:47توسط N.mahan | |

  •  

  • دلی را نشکن شاید خانه خدا باشد

  • کسی را تحقیر مکن شاید محبوب خدا باشد

  • از کمکی دریغ مکن شاید کلید بهشت باشد

  •  سر نماز اول وقت حاضر شو ، شاید آخرین دیدارت با خدا در زمین باشد

  • +نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت10:31توسط N.mahan | |


    بازگشت همه به سوی اوست


    امروزی داغی سوزناک دوباره برایم تازه می شود

    مادر بزرگ عزیزم روزی که رفتی پیشت نبودم و بدون خداحافظی رفتی

     این یکسال ندیدنت  دلم را ویرانه ساخت نمیدانم مابقی عمر را چه کنم

     چه کنم راهی برای رسیدن به تو ندارم

    میدانم تو اهل بهشتی و منم گر بیام اهل جهنمم

    در اخر برایت می نویسم :

    دلم برایت تنگ شده است

    ای یاور کودکی تا جوانیم ای پشتیبان لحظه به لحظه های بی هم نفسیم 

    مادر بزرگ عزیزم اولین سالگرد عروج ملکوتی تو را داغ در سینه دارم

    از خداوند رحمان خواستارم که درهای رحمت بی کران خویش را

    چون این دنیا در ان دنیا نیز به رویت گشوده سازد 


    +نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت11:32توسط N.mahan | |


    گاهی در مشکلات باید سکوت کرد

     شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد

    +نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت1:10توسط N.mahan | |


    دل خوش از آنیم که که حج میرویم غافل از آنیم که کج میرویم

    کعبه ز دیدار خدا میرویم او که همینجاست کجا میرویم

    حج به خدا جز به دل پاک نیست شستن غم از دل غمناک نیست

    دین که به تسبیح و سر و ریش نیست

    هر که علی گفت که درویش نیست

    صبح به صبح در پی مکر و فریب شب همه شب گریه و امن یجیب


    +نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت1:2توسط N.mahan | |


    هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند یک غرال شروع به دویدن میکند

    و می داند سرعتش باید از یک شیر بیشتر باشد تا کشته نشود

    هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند یک شیر شروع به دویدن می کند

    و می داند که باید سریع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد

    مهم نیست غزال هستی یا شیر.

    فقط با طلوع خورشید، دویدن را آغاز کن


    +نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت0:59توسط N.mahan | |

     

    پاره آجر

    روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان

    از خیابان كم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده

    درکنار خیابان یک پسربچه پاره اجری به سمت او پرتاب کرد .


    پاره آجر به اتومبیل او برخورد كرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت

    و سریع پیاده شد و دید كه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است.

    به طرف پسرك رفت تا او را به سختی تنبیه كند.

    پسرك گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو،

    جایی كه برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب كند.


    پسرك گفت:"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت كسی از آن عبور می كند.

    هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان كمك خواستم كسی توجه نكرد.

    برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده

    و من زور كافی برای بلند كردنش ندارم.

    "برای اینكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده كنم ".


    مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت.... برادر پسرك را روی صندلی اش نشاند،

    سوار ماشینش شد و به راه افتاد ....

    نتیجه اساسی داستان :

    در زندگی چنان با سرعت حركت نكنید كه دیگران مجبور شوند

    برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!

    خدا در روح ما زمزمه می كند و با قلب ما حرف می زند.

    اما بعضی اوقات زمانی كه ما وقت نداریم گوش كنیم،

    او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب كند.

     

    +نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت0:45توسط N.mahan | |


    حلول ماه مبارک رمضان ماه میهمانی خدا

    ماه برکت و لذت ماه تزکیه نفس

    ماه امتحان و ازمایش صبر و شکیبایی در راه خدا

    بر امت مسلمان ایران مبارک

    دعا کردن نیازمندان و بیماران فراموش نشود

    التماس دعا

    +نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت21:39توسط N.mahan | |