|
دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند. یكی از بیماران اجازه داشت كه هر
روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ
تكانی نخورد و همیشه پشت به هماتاقیش روی تخت بخوابد. از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف میزدند. مینشست و تمام چیزهایی
كه بیرون از پنجره میدید برای هماتاقیش توصیف میكرد. بیمار دیگر در مدت
این یك ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه میگرفت. و كودكان با قایقهای تفریحیشان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از
شهر در افق دوردست دیده میشد. همان طور كه مرد كنار پنجره این جز ئیات را
توصیف میكرد ، هماتاقیش چشمانش را میبست و این مناظر را در ذهن خود
مجسم میكرد. جسم بیجان مرد كنار پنجره
را دید كه با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از
مستخدمان بیمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند. پرستار این كار را با
رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترك كرد. آن مرد به
آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولین نگاهش را به
دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او میتوانست این دنیا را با
چشمان خودش ببیند. در كمال تعجب ، او با یك دیوار مواجه شد. كه چه چیزی هماتاقیش را وادار میكرده چنین مناظر دلانگیزی را برای او توصیف كند ! پرستار پاسخ داد: شاید او میخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد در اصل نابینا بود و حتی نمیتوانست دیوار را هم ببیند...
روزی مردی به مسافرت می رود و به محض ورود به اتاق هتل متوجه می شود که هتل به کامپیوتر مجهز
• دلت رو به کسي بسپار که لياقت داشته باشه. • نگاهت رو به کسي بدوز که قلبش براي تو بتپه.
--داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش— شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود-اما- طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد پس از چندی هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما! نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست اوبودم و حالامن تمام هست او بودم دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه - مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد "بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل" ومن ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد
عشق غالباً یک نوع عذاب است ، اما محروم بودن از آن مرگ است
خدایا تو را می پرستم و
تنها تو را دوست دارم خدایا به من قدرتی عطا
کن که بتوانم آن بنده ای باشم که تو می خواهی خدایا
تو را در بی کسی هایم به چشم دل نظاره گربوده ام چگونه باید تو را بخوانم؟ خود نمی دانم خدایا
این تویی که همه ی وجودم را به به توتقدیم میکنم
الهی از تو شرمنده ام که بندگی نکردم و از خودم شرمنده ام که زندگی نکردم و از مردم شرمنده ام که اثر وجودیم برای ایشان چه بود . الهی
از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام از انس و جن شرمنده ام حتی از روی
شیطان شرمنده ام که همه در کار خود استوارند و این سست عهد ناپایدار . الهی خوشا به حال کسانی که لذات جسمانی شان عقلانی شد .
|
About![]()
سلام به دوستان و باز ديد گنندگان عزيز وبلاگ ركسانا
Home
|