تبليغاتX
roxana20

roxana20

 

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم به وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم...

يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم...

يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خویش شکستيم صدايي نکنيم...

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت22:20توسط N.mahan | |

 

در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد.

سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد.

برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند،

 آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند

 که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند.

سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد.

بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد

که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد

 بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد

و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است.

 کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه

که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند.

 آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!

هر مانعى =  فرصتى

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت22:17توسط N.mahan | |

 

کسی که از هیچ چیز کوچکی خوشحال نمی شود ،

هیچگاه در زندگی خوشبخت نخواهد شد.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت22:4توسط N.mahan | |

 
زادگاه و تاريخ تولد هيچ كس در هيچ نقشه و تقويمي نيست..
 
چرا كه انسان هاهر لحظه در تپش قلب كساني كه دوستشان دارند
 
متولد مي شوند...

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت10:48توسط N.mahan | |


 
تولدت مبارک

         روز تولــــدت شــــد و نـيســتم امــا كـنـار تـــو       

                   كاشـكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو                 

         درستـه مـا نميتونيم ايـن روز رو پيش هم باشيم         

         بيا بهـش تـو رويامـون رنـگ حقـيقـت بـپاشــيم         

         ميخـوام بـرات تـو روياهام جشن تـولــد بگــيرم        

         ازلحظه لحظه هاي جشنمون  توی خيالم عكس بگيرم        

         مـن باشـم و تـو باشي و فرشـته هـاي آسمون        

         چـراغـونيه جشـنمون، سـتاره هـاي كهـكشون        

         به جاي شمع ميخوام برات غم هاتو آتيش بزنم        

         هر چـي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم        

         تـو غم هات  رو فـوت كني منــم ســتاره بـيـارم        

         اشــک چــشاتـو پــاک کنـم  توش نــورسـتاره بكـارم
 
 

واسه روز تولد تو دست خالیم عزیزم

 چیزی جز گریه ندارم که اونم به پات میریزم

واسه تولد تو من اواره چی دارم

که مثل دور و بریهات واسه تو هدیه بیارم

خوش به حال هرچی چشم که داره تو رو میبینه

خوش به حال اون هدیه که تو دست تو میشینه

اون طرف چند تا سایه روی دیوارها نشسته

این طرف از خجالت یک نفر چشماشو بسته

خوش به حال هرچی چشم که داره تو رو میبینه

خوش به حال اون هدیه که تو دست تو میشینه

واسه روز تولد تو دست خالیم عزیزم

تولدت مبارک عزیزترین عزیزم

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت0:15توسط N.mahan | |


دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را

در انحصار قطره های اشک نبینم

و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد

دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم

و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم

دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد

همیشه از حرارت عشق گرم باشد

و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم

من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند

برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم

که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند

من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند

و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی

پس برایم دعا کن ،

دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت9:8توسط N.mahan | |


شيوانا استاد معرفت از کوچه اي مي گذشت.

پسر جواني را ديد که روي تخته سنگي نشسته و غمگين وافسرده

چوبي در دست گرفته و با خاک بازي مي کند.

کنارش نشست و دستي روي شانه هاي پسرک زد و گفت:

" وقتي يک جوان غمگين است زمين و آسمان بايد از خودخجالت بکشد!؟

همه دنيا وکاينات ماندگاري شان براي اين است

که کودکي دنيا بيايد وجوان شود و شور و شوق زندگي بيابد! چرااينقدر غمگيني!؟"

پسرک آهي کشيد و درب منزلي را در انتهاي کوچه نشان داد و گفت:

" دختري را بسياردوست داشتم! امروز سر راهش ايستادم

و ازاوخواستم با من ازدواج کند. اما او هيچ نگفت.

پشتش را به من کرد و درون خانه رفت ودر را محکم به رويم بست.

من او را از هرچيزي در اين دنيا بيشتر دوست مي داشتم!

اما امروز فهميدم اشتباه مي کردم!"

شيوانا با حيرت پرسيد:

"تو دو بار گفتي دوستش مي داشتم! يعني الآن ديگر دوستش نمي داري!

چرا چنين اتفاقي افتاده است!؟"

پسرک لختي سکوت کرد و ادامه داد: " او با اينکارش به من توهين کرد!؟

چگونه دوستش داشته باشم!؟" شيوانا سري تکان داد و گفت:

" تو راست نمي گويي واو را از هر چيزي در اين دنيا بيشتردوست نمي داشتي!!

تو خودت را از همه بيشتردوست داري و چون احساس مي کني

اين حرکت او باعث اهانت به دوست داشتني ترين موجودزندگي ات

يعني خودت شده، امتياز وست داشتن را از اوگرفته اي!!

اسم اين دوست داشتن نيست! اسم اين احساس خودخواهي است!

چه کسي گفته است همه موجودات عالم که دوستشان داريم ،

الزاما بايد ما را دوست داشته باشند!!؟"

شيوانا از جا برخاست تا برود! پسرک باپوزخند به شيوانا گفت:" چه شداستاد!!؟

آيازمين و آسمان ديگر نبايد به خاطر اندوه وغم من ناراحت باشد و از خجالت بميرد!؟؟"

شيوانا با لبخند گفت:" آن قاعده اول کاينات است.

قاعده دوم کاينات اين است که همه خودخواهان چه کودک باشند

چه جوان وچه پير محکوم به تنهايي و فنا هستند.

کاينات به دنبال تکثير و ماندگاري نسلي فاقد خودخواهي و خودپرستي است.

نشستن من به خاطر قاعده اول بود و رفتنم به واسطه ترس از قاعده دوم است.

 پسرک آهي کشيد و گفت:

" بسيار خوب ! شايد حق با شما باشد!!؟ شايد اين دختر حق داشته

چنين برخوردي را با من داشته باشد؟! کسي چه مي داند !

شايد رفتار من هم چندان مودبانه نبوده است!؟

حتي اگر در آينده اين دختر بازهم عشق من را بر زمين زد

آن را در وجود خودم پنهان مي کنم و تا آخرعمر ديگر با کسي در مورد آن صحبت نمي کنم.

شيوانا که در حال دور شدن از پسرک بودسرجايش ايستاد.

به سوي پسرک برگشت و دستش را روي شانه اش گذاشت و گفت:

" و قاعده اي است به نام قاعده سوم که کاينات تنهااسرارش را بر کسي آشکار مي کند

که عشق هايش را به هيچ قيمتي واگذار نکند و تاابد آنها را تازه و زنده

در وجود خود نگه مي دارد. از همراهي با تو افتخار مي کنم."

مي گويند آن پسر چند سال بعد

يکي از محبوب ترين استادان معرفت در سرزمين شيوانا شد.

نام اين استاد "قاعده سوم" بود

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت8:56توسط N.mahan | |


 یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید :

آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی ازدانش آموزان گفتند: با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را

راه بیان عشق می دانند.

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند

طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.

آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...

یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرارکرد

و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید

و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند...

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.

ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد:

همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند

که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد.

این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...


+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت8:34توسط N.mahan | |


كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ،

 براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد.

 پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد

 استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد

 مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.

در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد

 و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد.

 بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.

استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و

 تا زمان برگزاري مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.

سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان

 با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!

سه ماه بعد كودك توانست

 در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود

 و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند

 و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد.

وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل،

 كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد.

 استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي،

ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ،

گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دست نداشتي!

 

نتيجه نهايي داستان :


ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كني .

راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ،

بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است


+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت8:21توسط N.mahan | |