|
شمع محفل شاهان شدن ذوقی ندارد ٬ ای خوشا شمعی که روشن میکند ویرانه ای را . برای پی بردن به ارزش یک دوست ٬ او را از دست بده . . . کسی میتواند به پای عشق بمیرد که قبل از آن زندگی در پیش چشمانش مرده باشد . . .
کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی ٬ نه حاشیه ای فراموش شدنی .
خداوندا، مگذار آنچه را که حق می دانم، به خاطر آنچه که بد می دانند، کتمان کنم دکتر شریعتی
در دشمنی دورنگی نيست. کاش دوستان هم در موقع خود چون دشمنان بی ريا بودند. دکتر علی شریعتی
گزیده ای از جملات و مطالب دلنشین دکتر علی شریعتی در مورد حسین (ع) و محرم : * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * حسين بيشتر از آب تشنه لبيک بود ، اما افسوس كه به جای افكارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بی آبی نامیدند. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * دیدم عده ای مرده ی متحرک را که بر یک زنده ی همیشه جاوید عزاداری می کنند . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند و بر حسینی می گریند که آزاده زیست. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * آنانی که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدی اند . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ميروم خسته و افسـرده و زار سـوي منزلگــه ويرانه خويش به خـدا مي برم از شهـــر شما دل شوريــده و ديوانــه خويش ************************* مي برم تا كه در ان نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گنـاه شستشويش دهم از لكه عشــق زين همـــه خواهش بيجا وتباه ************************* مي برم تا زتو دورش ســـازم زتو ،اي جلــــوه اميد محــــال مي برم زنـــده بگورش سازم تا از اين پس نكنــد ياد وصال ************************* ناله مي لرزد،مي رقصد اشك آه ، بگــــذار كه بگريزم مـــن از تو ، اي چشمه جوشان گناه شايـد آن به كـه بپرهيـــزم من ************************* بخـــدا غنچـــــه شـــادي بودم دست عشق آمد از شاخـم چيد شعلــه آه شد م ، صــد افسوس كه لبــم باز بر آن لب نرسيـــد ************************* عاقبت بنــد سفـــر پايـــم بست ميروم، خنده به لب،خونين دل مي روم از دل من دست بردار اي اميـــــد عبث بي حاصــــل (فروغ فرخزاد) میروم و شما را با بهزاد گل تنها میگزارم برای همیشه این وبلاگ دیگه جای من نیست شاید با وبلاگ دیگری آمدم پس تا سلامی دوباره بدرود
من بیصدا به حال خودم گریه میکنم شاید که در خیال خودم گریه میکنم شاید خیال میکنی از عشق خسته ام یا اینکه از زوال خودم گریه میکنم دارم برای چشم تو دیوانه میشوم دارم برای مال خودم گریه میکنم فالی بگیر ... حافظ چشمت دروغ نیست امشب که من به فال خودم گریه میکنم خاتون ! دلم گرفته از این روزگار سرد در سوگ ارتحال خودم گریه میکنم
از تو ای عشق در این دل چه شرر ها دارم روزگار از تو چه شبها چه سحرها دارم با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم گر چه از خود خبرم نیست خبرها دارم تو مرا واله و آشفته وشیدا کردی تو مرا بی خبر از قصه فردا کردی چون نکو مینگرم شمع تو پروانه تویی حرم ودیر تویی کعبه وبتخانه تویی راز شیرینی این عالم افسانه تویی لب دلدار تویی طره جانانه تویی گر چه از چشم بتی بی دل ودینم ای عشق هر چه بینم همه از چشم تو بینم ای عشق
چند روزی است که از دردِ خداحافظی ات شده ام شــاعر ولگرد خداحافظی ات ترسـم ای خوب که تا مرز جنـونم ببرد لحن پاییزی و خونسرد خداحافظی ات شک نکن این دل مجنون صفتم خواهد مرد لحظه ی دلشکن و زرد خداحافظی ات طاقت بدرقه ات هیچ ندارم به خـدا چه کنم نیست دلم، َمردِ خداحافظی ات می رود تا به قیامت چو بلم بنشیند بر سرو صورت من گرد خداحافظی ات ای سفر کرده ی من کاش که می دانستی با من خسته چه ها کرد خدا حافظیت
شرط اول قدم ان است که مجنون باشی
صد مسافر آمد اما هیچكس عاشق نبود ... هیچ كس حتی خودش هم با خودش صادق نبود ... هیچ كس آینه ای از آب در دستش نداشت ... توشه ای جز كوله بار خواب ، در دستش نداشت ... هیچ كس بی چتر در باران شیدایی نرفت ... هیچ كس تا گم شدن تا مرز پیدایی نرفت ... هیچ كس با همرهش از فصل دل كندن نگفت ... از مسافر ، از سفر ، از شوق ، از رفتن نگفت ... هر كسی در بغض مه ، راهی به جایی جست و رفت ... دست از مشق سفر ، از عاشقی ها شست و رفت ... از كسی ردی ، نشانی ، خاطری پیدا نبود ....
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد دفتر قلب مرا واكن و نامی بنویس سند عشق به امضا شدنش می ارزد گر چه من تجربه ای از نرسیدن ها یم كوشش رود به دریا شدنش می ارزد كیستم؟ باز همان آتش سردی كه هنوز حتم داردكه به احیا شدنش می ارزد با دو دست تو فرو ریختن دم به دمم به همان لحظه برپا شدنش می ارزد دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد نگهش دار به موسی شدنش می ارزد سالها گر چه كه در پیله بماند غزلم صبر این كرم به زیبا شدنش می ارزد
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند و تماشای تو زیباست اگر بگذارند به من عاشق مسکین به حقارت منگر دل من وسعت دریاست اگر بگذارند من ز اظهار نظر های دلم فهمیدم عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند
با سلام به همه بازدید گنندگان وبلاگو همه دوستان عزیز من به دلیل پاره ای از مشکلات و طراحی وبلاگی جدید کمتر فرست میکنم که به اینجا سر بزنم اما گاهی با شعر های زیبا وعکس های زیبا تر در خدمتتون هستم
کاش دلی نداشتم از اول... و اگر دلی داشتم، کاش دلداری بود... و اگر دلداری بود، کاش دلی داشت... و اگر دلی داشت، کاش به من میداد... و اگر به من میداد، کاش هرگز پس نمیگرفت... و اگر پس میگرفت، کاش از اول نمیداد... و اگر از اول نمیداد، کاش اصلا دل نداشت... و اگر دل نداشت، کاش دلداری نبود... و اگر دلداری نبود، کاش دلی نداشتم از اول
كاش بر ساحل رودی خاموش
التماست نمی کنم هرگز گمان نکن که این واژه را در وادی آوازهای من خواهی شنید تنها می نویسم: بیا! بیا و لحظه ای کنار فانوس نفس های من آرام بگیر نگاه کن! ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود ساعتی پیش این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم حال هم به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی اما تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین بیا و امشب را بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش
گفتم که در این عالم تنهاست دلم اینک
خدایا آتش عصیانم امشب
زندگی یعنی مسیری رو به آب
كاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟
شیشه ای می شکند...
یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟؟؟؟ مادر می گوید:شاید این رفع بلاست..... یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد..... شیشه ی پنجره را زود شکست..... کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست,عابری خنده کنان می آمد..... تکه ای از آن برمی داشت مرحمی بر دل تنگم می شد..... اما امشب دیدم ...هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید.... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟؟؟؟ دل سخت شکست اما,هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این دیوانگست ... که از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم . این دیوانگیست ... که همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از انها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم. این دیوانگیست ... که امیدخود را به همه چیز از دست بدهیم ،به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم. این دیوانگیست ... که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است. این دیوانگیست... که همه دستهایی را که برای دوستی به سویمان دراز می شوند را به خاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم. این دیوانگست که هیچ عشقی را باور نکنیم ، به خاطر اینکه در یکی از انها به ما خیانت شده است ... این دیوانگیست ... که همه ی شانس هارا لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان نا کام مانده ایم ...... این دیوانگیست ... به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچاراین دیوانگی ها نشویم...
شهرهرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه:دوباره لاف زدی؟؟ شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه... شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی.. شهر هرت جایی است که ....... خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است . پشت سر هر آنچه که دوستش می داری. و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند. پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی... اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتربیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند. پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر. و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد. معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز. تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای. اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است . خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است. خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند. فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر. راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است.
شب چو در بستم و مست از می نابش كردم ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم دیدی دیدی آن تُرك ختا دشمن جان بود مرا؟ گرچه عمری به خطا دوست خطابش كردم منزل مردم بیگانه چو شد خانة چشم آن قدر گریه نمودم كه خرابش كردم شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتشی در دلش افكندم و آبش كردم غرق خون بود و نمیمُرد ز حسرت فرهاد خواندم افسانة شیرین و به خوابش كردم دل دل كه خونابة غم بود و جگرگوشة درد بر سر آتشِ جورِ تو كبابش كردم زندگی كردنِ من مُردنِ تدریجی بود آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم
شعری نیست باران همه را گفته وقتی بی غرور و مکث بر همه بارید بر من - تو- آسفالت سیاه کوچه- مرد هیز همسایه زن با چشمهای سیاه و مژه های مصنوعی شعری نیست باران همه را گفته بر دفتر دلهای خط خطی مردم شهر بر چترهای سیاه و سقفهای رنگی شعری نیست باران همه راشست و ما واژگون شدیم کویر را سیل از جا می کند و ..... دل ما را همین قطره های بی غرور باران
خدا وندا!!!!!!!! اگر روزی بشر گردی زحال بندگانت با خبر گردی پشیمان می شدی از قصه خلقت از اینجا از آنجا بودنت ! خداوندا!!!!!! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر به تن داری برای لقمه ی نانی غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟ خداوندا!!!!! اگر با مردم آمیزی شتابان در پی روزی ز پیشانی عرق ریزی شب آزرده ودل خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟ خدا وندا!!!!! اگر در ظهرگرماگیر تابستان تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری لبت را بر كاسه ی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف ترکاخ های مرمرین بینی واعصا بت برای سکه ای این سو و آن سودر روان باشد و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟ خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را! تو خود سلطان تبعیضی تو خود یک فتنه انگیزی یکی را بی دلیل آقا نمی کردی جهانی را چنین غوغا نمی کردی دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد دگر آهم نمی گیرد دگر این سازها شادم نمی سازد دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد برای نا مرادی های دل باشد خدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟ فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟ اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟ که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست ؟!شما ای مولیانی كه می گویید خدا هست و برای او صفتهای توانا هم روا دارید! بگویید تا بفهمم چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید چرا او این چنین کور و کر و لال است و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی کنون از دست داده آن صفتها راچرا در پرده می گویمخدا هرگز نمی باشدمن امشب ناله نی را خدا دانم من امشب ساغر می را خدا دانم خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد خدا هیچ است0 خدا پوچ است0 خدا جسمی است بی معنی خدا یک لفظ شیرین است خدا رویایی رنگین استشب است و ماه میرقصد ستاره نقره می پاشد و گنجشك از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد من اما سرد و خاموشم!من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم عجب بی پرده امشب من سخن گفتم خداوندا ولی نه؟!چرا من روسیه باشم؟ چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟ خداوندا تو می گفتی كه نامردان بهشتت را نمی بینندولی من با دو چشم خویشتن دیدمكه نامردان به از مردانز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند خداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان راخدایا ! خالقا ! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کردولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نورسته خویش گرم میگیرد برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا می لغزد پس...قولت!اگر مردانگی این است به نامردی نامردان قسم واقعا زیباست!!!!!
آرامی آغاز به مردن می کنی اگر سفر نکنی، اگر چیزی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن میکنی زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر برده عادات خود شوی، اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی... اگر روزمرگی را تغییر ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند و ضربان قلبت را تندترمی کنند، دوری کنی... تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی.... امروز زندگی را آغاز کن! امروز کاری بکن! نگذار که به آرامی بمیری... شادی را فراموش نکن!
گر دروغ رنگ داشت |
About![]()
سلام به دوستان و باز ديد گنندگان عزيز وبلاگ ركسانا
Home
|