تبليغاتX
roxana20

roxana20

 

 

ميروم خسته و افسـرده و زار

سـوي منزلگــه ويرانه خويش

به خـدا مي برم از شهـــر شما

دل شوريــده و ديوانــه خويش

 

*************************

 

مي برم تا كه در ان نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گنـاه

شستشويش دهم از لكه عشــق

زين همـــه خواهش بيجا وتباه

 

*************************

 

مي برم تا زتو دورش ســـازم

زتو ،اي جلــــوه اميد محــــال

مي برم زنـــده بگورش سازم

تا از اين پس نكنــد ياد وصال

 

*************************

 

ناله مي لرزد،مي رقصد اشك

آه ، بگــــذار كه بگريزم مـــن

از تو ، اي چشمه جوشان گناه

شايـد آن به كـه بپرهيـــزم من

 

*************************

 

بخـــدا غنچـــــه شـــادي بودم

دست عشق آمد از شاخـم چيد

شعلــه آه شد م ، صــد افسوس

كه لبــم باز بر آن لب نرسيـــد

 

*************************

 

عاقبت بنــد سفـــر پايـــم بست

ميروم، خنده به لب،خونين دل

مي روم از دل من دست بردار

اي اميـــــد عبث بي حاصــــل

 

    (فروغ فرخزاد)

 

 

 

میروم و شما را با بهزاد گل تنها میگزارم برای همیشه

 

این وبلاگ دیگه جای من نیست شاید با وبلاگ دیگری آمدم

 

پس

 تا سلامی دوباره بدرود

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت1:26توسط نیما | |

 

        من بیصدا به حال خودم گریه میکنم

        شاید که در خیال  خودم گریه میکنم 

                       شاید خیال میکنی از عشق خسته ام

                       یا اینکه از زوال خودم گریه میکنم                                 

                                        دارم برای چشم تو دیوانه میشوم

                                        دارم برای مال خودم گریه میکنم

                                                        فالی بگیر ... حافظ چشمت دروغ نیست

                                                        امشب که من به فال خودم گریه میکنم

                                                                  خاتون ! دلم گرفته از این روزگار سرد

                                                             در سوگ ارتحال خودم گریه میکنم

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت22:27توسط نیما | |

از تو ای عشق در این دل چه شرر ها دارم

روزگار از تو چه شبها چه سحرها دارم

با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم

گر چه از خود خبرم نیست خبرها دارم

                                      تو مرا واله و آشفته وشیدا کردی

                                      تو مرا بی خبر از قصه فردا کردی

چون نکو مینگرم شمع تو پروانه تویی

حرم ودیر تویی کعبه وبتخانه تویی

راز شیرینی این عالم افسانه تویی

لب دلدار تویی طره جانانه تویی

                                   گر چه از چشم بتی بی دل ودینم ای عشق

                                   هر چه بینم همه از چشم تو بینم ای عشق

+نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت1:21توسط نیما | |


برخیز و گاهی عشق را دعوت کن ای دوست
بنشین با من و با خودت  خلوت کن ای دوست
بی پرده باش و لحظه ای عریانیت را

با حیرت آیینه ام ، قسمت کن ای دوست
مانند راز یک معما سختی  اما

این راز را بگشا ، مرا راحت کن ای دوست
تا عزلت دلتنگی ام  پایان پذیرد

از وسعت بی رنگی ات ، صحبت کن ای دوست 

یک شهر با من دشمن اند، اما فقط تو

با من به پاس دوستی ، بیعت کن ای دوست
یا نه ! تو هم مانند آنهای دگر باش

در انهدام روح من ، شرکت کن ای دوست !

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت0:51توسط نیما | |

گل زیبا

چند روزی است که از دردِ خداحافظی ات

شده ام شــاعر ولگرد خداحافظی ات

ترسـم ای خوب که تا مرز  جنـونم  ببرد

لحن پاییزی  و خونسرد خداحافظی ات

شک نکن این دل مجنون صفتم خواهد مرد

لحظه ی دلشکن و زرد خداحافظی ات

طاقت  بدرقه ات  هیچ  ندارم به خـدا

چه کنم نیست دلم، َمردِ خداحافظی ات

می رود تا به قیامت چو بلم بنشیند

بر سرو صورت من  گرد خداحافظی ات

ای سفر کرده ی من کاش که می دانستی

با من خسته چه ها کرد خدا حافظیت

+نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت0:3توسط نیما | |

  در ره منـــــزل لیلی که خطرهاست در آن

                                                      شرط اول قدم ان است که مجنون باشی

 

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت22:33توسط نیما | |

صد مسافر آمد اما هیچكس عاشق نبود ...

 هیچ كس حتی خودش هم با خودش صادق نبود ...

 هیچ كس آینه ای از آب در دستش نداشت ...

توشه ای جز كوله بار خواب ، در دستش نداشت ...

هیچ كس بی چتر در باران شیدایی نرفت ...

 هیچ كس تا گم شدن تا مرز پیدایی نرفت ...

 هیچ كس با همرهش از فصل دل كندن نگفت ...

 از مسافر ، از سفر ، از شوق ، از رفتن نگفت ...

هر كسی در بغض مه ، راهی به جایی جست و رفت ...

دست از مشق سفر ، از عاشقی ها شست و رفت ...

از كسی ردی ، نشانی ، خاطری پیدا نبود ....

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت1:23توسط نیما | |

 

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

 و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

 دفتر قلب مرا واكن و نامی بنویس

 سند عشق به امضا شدنش می ارزد

 گر چه من تجربه ای از نرسیدن ها یم

 كوشش رود به دریا شدنش می ارزد

 كیستم؟ باز همان آتش سردی كه هنوز 

 حتم داردكه به احیا شدنش می ارزد 

 با دو دست تو فرو ریختن دم به دمم

به همان لحظه برپا شدنش می ارزد

 دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد

 نگهش دار به موسی شدنش می ارزد

 سالها گر چه كه در پیله بماند غزلم 

 صبر این كرم به زیبا شدنش می ارزد

+نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت22:58توسط نیما | |

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

 و تماشای تو زیباست اگر بگذارند

به من عاشق مسکین به حقارت منگر

 دل من وسعت دریاست اگر بگذارند

 من ز اظهار نظر های دلم فهمیدم

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت22:6توسط نیما | |


حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه هر روز کم کم می خوریم

اب می خواهم سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب !

از چه بیدارم نکردی افتاب ؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نا مرد بر پشتم نشست

از غم نامردمی پشتم شکست

عشق اخرتیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر این است مرتد می شوم

خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سردرگم شدم

عاقبت الوده ی مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم

انچه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم ، بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم

طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام ؟

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوشباورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن

من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش

من نمی گویم ، دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ ، نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین ، شاد باش

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

اه ، در شهر شما یاری نبود ؟!

قصه هایم را خریداری نبود؟!

وای رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما اباد بود

از در و دیوارتان خون می چکد

خون من ، فرهاد ، مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

اینهمه خنجر ، دل کس خون نشد ؟!

این همه لیلی کسی مجنون نشد ؟!

اسمان خالی شد از فریادتان

بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور ، پایم لنگ بود

قیمتش بسیار دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه

فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه

هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنی است

حال من از این و ان پرسیدنی است

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفال می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل امد که حالم را گرفت

" ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود انچه می پنداشتیم "

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت2:9توسط نیما | |

با سلام به همه بازدید گنندگان وبلاگو همه دوستان عزیز

من به دلیل پاره ای از مشکلات و طراحی وبلاگی جدید کمتر فرست میکنم که به اینجا سر بزنم

اما گاهی با شعر های زیبا وعکس های زیبا تر در خدمتتون هستم

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت0:36توسط نیما | |

کاش دلی نداشتم از اول...

و اگر دلی داشتم، کاش دلداری بود...

و اگر دلداری بود، کاش دلی داشت...

و اگر دلی داشت، کاش به من می‌داد...

و اگر به من می‌داد، کاش هرگز پس نمی‌گرفت...

و اگر پس می‌گرفت، کاش از اول نمی‌داد...

و اگر از اول نمی‌داد، کاش اصلا دل نداشت...

و اگر دل نداشت، کاش دلداری نبود...

و اگر دلداری نبود، کاش

دلی نداشتم از اول

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت0:31توسط نیما | |

كاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می‌افتاد
به سراپای تو لب می‌سودم
كاش چون نای شبان می‌خواندم
به نوای دلِ دیوانه ی  تو
خفته بر هودج مواج نسیم
می‌گذشتم ز در خانه ی تو
كاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می‌تابیدم
از پس پرده ی  لرزان حریر
رنگ چشمان ترا می دیدم

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت20:23توسط نیما | |

التماست نمی کنم

هرگز گمان نکن که این واژه را

در وادی آوازهای من خواهی شنید

   تنها می نویسم:       بیا!                          

بیا و لحظه ای کنار فانوس نفس های من آرام بگیر نگاه کن!

 ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است

 اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود

 ساعتی پیش

 این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم

 حال هم به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم

 بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست

 تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی

اما تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین

بیا و امشب را بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت23:28توسط نیما | |

گفتم که در این عالم تنهاست دلم اینک
گفتی که چه باشد غم ؟ چون هست دلت با من
گفتم که دلت هرگز غمخوار نبود اما
 گفتی که تویی شبها زین عشق چنین ایمن
 گفتم که تو آن نوری در سایه ی تردیدم
 گفتی که شدی آخر شیدای چنین مأمن
گفتم که چه باک از عشق ؟ ای شعله در این خرمن
 گفتی که روا باشد در خلوت خود بودن
 گفتم که چرا با من صد جور و جفا داری ؟
 گفتی که چنین باشد حسن رخ گل دیدن
 گفتم که مرا دریاب ای از همگان بهتر
 گفتی که به غم سر کن دوران خوشت با من

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت23:22توسط نیما | |

خدایا آتش عصیانم امشب
سرود روشن بارانم امشب
به دریای غزل بی خویش و خاموش
پراز موجم دل طوفانم امشب
خدایا دفتر ناخوانده ام من
ز راه یک سفر جا مانده ام من
ز دشت لاله های پرپر عشق
زمستان تا بهاران خوانده ام من
به عشق عاشقان خسته سوگند
به قلب شیشه بشکسته سوگند
به اشک سوگواران جدایی
به بغض در گلو بنشسته سوگند
خدایا طاقت تنهاییم ده
دلی بی کینه و دریاییم ده
دلی زخمی تر از داغ عزیزان
به رنگ لاله صحراییم ده
خدایا عمر گل عمر حباب است
اسیر باد یا نقشی بر آب است
در این فرصت مرا با خویش مگذار
مرا دریاب کین دریا سراب است

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت16:50توسط نیما | |

زندگی یعنی مسیری رو به آب
زندگی یعنی نه بیداری نه خواب

زندگی یعنی سرای امتحان
زندگی یعنی در ان عاشق بمان


زندگی یعنی کمی و کاستی
زندگی یعنی دروغ و راستی

زندگی یعنی صفا ، مهر و وفا
زندگی یعنی ستم ، جور و جفا

زندگی یعنی سفر ، راهی دراز
زندگی یعنی جهانی رمز دار

زندگی یعنی مهی در پشت ابر
زندگی یعنی بلا و درد و صبر

زندگی یعنی دو روزی میهمان
زندگی یعنی فریب میزبان ...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت15:13توسط نیما | |

كاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟


كه چنین گاه به گاه ...میسرانی بر چشم.... غزل داغ نگاه !!!!


می سرایی از لب.....شعر مستانه آه !!!!


راز زیبایی مژگان سیاه....در همین قطره لغزنده غم ....پنهان است !!!!!


و سرودن از تو ....با صراحت !!! بی ترس !!! .... باز هم كتمان است !!!!


كاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟


رنج اندوه كدامین خواهش ....نقش لبخند لبت را برده ؟؟؟


نغمه زرد كدامین پاییز ...غنچه قلب تو را پژمرده ؟؟؟؟


كاش میدانستی .... به چه می اندیشم ؟؟؟؟كه چنین مبهوتم ....


من فقط جرعه ای از مهر تو را نوشیدم !!!


با تو ای ترجمه عشق "خدا" را دیدم !!!


آه ای میكده ام !!!گاه بیداری را ....از من و بیخبری هیچ مخواه !!!!


كه من از مستی خود هشیارم !!!!

كاش میدانستی ... به چه می اندیشم !!!
كاش میدانستی!!!!
كاش ...

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت23:51توسط نیما | |

شیشه ای می شکند...

یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟؟؟؟

مادر می گوید:شاید این رفع بلاست.....

یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.....

شیشه ی پنجره را زود شکست.....

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست,عابری خنده کنان می آمد.....

تکه ای از آن برمی داشت مرحمی بر دل تنگم می شد.....

 اما امشب دیدم ...هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید....

 از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟؟؟؟

دل سخت شکست اما,هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت19:40توسط نیما | |

این دیوانگست ... که از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است

 متنفر باشیم .

 این دیوانگیست ... که همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از انها به حقیقت نپیوسته است

 رها کنیم.

 این دیوانگیست ... که امیدخود را به همه چیز از دست بدهیم ،به خاطر اینکه در زندگی با شکست

مواجه شده ایم.

این دیوانگیست ... که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده

 است.

این دیوانگیست... که همه دستهایی را که برای دوستی به سویمان دراز می شوند را به خاطر اینکه

یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم.

 این دیوانگست که هیچ عشقی را باور نکنیم ، به خاطر اینکه در یکی از انها به ما خیانت شده است ...

این دیوانگیست ... که همه ی شانس هارا لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان نا کام

مانده ایم ......

این دیوانگیست ... به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچاراین دیوانگی ها نشویم...

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت22:9توسط نیما | |

شهرهرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه:‌دوباره لاف زدی؟؟ شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه... شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی.. شهر هرت جایی است که ....... خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت20:49توسط نیما | |

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است

. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.

 و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی،

 بهتر است بالاتر را نگاه نکنی.

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد

 و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.

 اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی،

 اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد.

اجازه می دهد که عاشقی کنی،

تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی...

 اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی،

 خدا با تو سختگیرتر می شود.

 هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر

و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتربیشتر باید از خدا بترسی.

 زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد،

 مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

 پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است

 و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد.

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.

 و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان،

 خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد

 و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت،

 هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد.

 خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.

 معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.

ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.

تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست.

 و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.

 اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است .

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این

همه عشق ورزیده ای.

 پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

 و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.

 فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر.

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر. راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر

معشوقی خدا ایستاده است.

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت20:19توسط نیما | |

شب چو در بستم و مست از می ‌نابش كردم

ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم

                                                                    دیدی دیدی آن ت‍ُرك ختا دشمن جان بود مرا؟

  گرچه عمری به خطا دوست خطابش كردم

 

منزل مردم بیگانه چو شد خانة چشم

آن قدر گریه نمودم كه خرابش كردم

                                                                    شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افكندم و آبش كردم

 

غرق خون بود و نمی‌م‍ُرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانة شیرین و به خوابش كردم

                                                                    دل دل كه خونابة غم بود و جگر‌گوشة درد

 بر سر آتشِ جور‌ِ تو كبابش كردم

 

زندگی كردنِ من م‍ُردنِ تدریجی بود

آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم

 

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت20:57توسط نیما | |

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»
! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»
 پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»
 گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای.
نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
 پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»
 پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛
فعلاً برو سواری بیاموز!!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت14:42توسط نیما | |

شعری نیست

 باران همه را گفته

 وقتی بی غرور و مکث

بر همه بارید

 بر من - تو- آسفالت سیاه کوچه- مرد هیز همسایه

 زن با چشمهای سیاه و مژه های مصنوعی

شعری نیست

 باران همه را گفته

 بر دفتر دلهای خط خطی مردم شهر

 بر چترهای سیاه و سقفهای رنگی

 شعری نیست

 باران همه راشست

 و ما  واژگون شدیم

 کویر را سیل از جا می کند

و .....

دل ما را

همین قطره های بی غرور باران

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت14:22توسط نیما | |

خدا وندا!!!!!!!!

اگر روزی بشر گردی

زحال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شدی از قصه خلقت

از اینجا از آنجا بودنت !

خداوندا!!!!!!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر به تن داری

برای لقمه ی نانی

غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی

زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟

خداوندا!!!!!

اگر با مردم آمیزی

شتابان در پی روزی

ز پیشانی عرق ریزی

شب آزرده ودل خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟

 خدا وندا!!!!!

اگر در ظهرگرماگیر تابستان

تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری

لبت را بر كاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف ترکاخ های مرمرین بینی

واعصا بت برای سکه ای این سو و آن سودر روان باشد

و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟

خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را!

تو خود سلطان تبعیضی

تو خود یک فتنه انگیزی


اگر در روز خلقت مست نمی کردی


یکی را همچون من بدبخت

یکی را بی دلیل آقا نمی کردی

جهانی را چنین غوغا نمی کردی

دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد

دگر آهم نمی گیرد

دگر این سازها شادم نمی سازد

دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد

دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد

 نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید

نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد

اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد

برای نا مرادی های دل باشد

خدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟

فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟

اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟


به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد

که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد

 خدا نیست ؟!شما ای مولیانی كه می گویید خدا هست و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!

بگویید تا بفهمم


چرا اشك مرا هرگز نمی بیند؟

چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید

چرا او این چنین کور و کر و لال است

و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی


و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش

کنون از دست داده آن صفتها راچرا در پرده می گویمخدا هرگز نمی باشدمن امشب ناله نی را

خدا دانم

من امشب ساغر می را خدا دانم

خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد


خدای من شراب خون رنگ می باشد

مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد خدا هیچ است0

خدا پوچ است0

خدا جسمی است بی معنی

خدا یک لفظ شیرین است

خدا رویایی رنگین استشب است و ماه میرقصد ستاره نقره می پاشد

 

و گنجشك از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد

من اما سرد و خاموشم!من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم


اگر حق است زدم زیر خدایی !!!

 

عجب بی پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا


اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم

ولی نه؟!چرا من روسیه باشم؟

 

چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟

 

خداوندا
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی

تو می گفتی كه نامردان بهشتت را نمی بینندولی من با دو چشم خویشتن دیدمكه نامردان به

 از مردانز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند

خداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان راخدایا ! خالقا ! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را

تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی

کردولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نورسته خویش گرم میگیرد برادر شبانگاهان

مستانه از

آغوش خواهر کام میگیرد نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر

 فحشا

می لغزد

پس...قولت!اگر مردانگی این است به نامردی نامردان قسم


نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم !!!!!!

واقعا زیباست!!!!!

+نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت23:26توسط نیما | |

روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت می كرد.خدا گفت: چیزی از من بخواهید.هر چه كه باشد شمارا خواهم داد.سهمتان را از هستی طلب كنید،زیرا خدا بسیار بخشنده است. هركه آمد و چیزی خواست.یكی بالی برای پریدن.دیگری پایی برای دویدن.یكی جثه ای بزرگ خواست و آن یكی چشمان تیز.یكی دریا را انتخاب كرد و دیگری آسمان را. در این میان كرمی كوچك جلو آمد و به خدا گفت:خدایا من چیز زیادی از هستی نمی خواهم.نه چشمان تیز و نه جثه ای بزرگ،نه بالی و نه پایی.نه آسمان را و نه دریا را.تنها كمی از خودت را به من بده. و خدا كمی نور به او داد نام او كرم شب تاب شد خدا گفت آنكه نوری با خود دارد بزرگ است حتی اگر به قدر ذره ای باشد و تو همان خورشیدی كه گاهی زیر برگ كوچكی پنهان می شوی.و به دیگران گفت: این كرم كوچك بهترین را خواست،زیرا كه از خدا جز خدا نباید خواست. هزاران سال است كه بر دامن هستی می تابد.وقتی ستاره ای نیست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسی نمی داند این همان چراغی است كه روزی خداوند به كرم كوچكی بخشید...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت0:31توسط نیما | |

آرامی آغاز به مردن می کنی اگر سفر نکنی، اگر چیزی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن میکنی زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر برده عادات خود شوی، اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی... اگر روزمرگی را تغییر ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند و ضربان قلبت را تندترمی کنند، دوری کنی... تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی.... امروز زندگی را آغاز کن! امروز کاری بکن! نگذار که به آرامی بمیری... شادی را فراموش نکن!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت0:20توسط نیما | |

گر دروغ رنگ داشت
هر روز،شاید
ده ها رنگین کمان
در دهان ما نطفه میبست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمین را در زیر پای خود داشتم
و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها
به تمسخر میگرفتی
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران میکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود
محال نبود،وصال
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه میتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی
و شاید من، کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود
چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم
اگر دیوار نبود
نزدیک تر بودیم،
همه وسعت دنیا یک خانه میشد
و تمام محتوای یک سفره
سهم همه بود
و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد
اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بودیم،
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم
و هر عادت مکرر را
در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبریز از ناباوری بودم
هیچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنجها شاید، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدیدید
تا دیگری از سر جوانمردی
بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد،
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزشترین کالا بود
ترس نبود،زیبایی نبود
و خوبی هم، شاید
اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم
اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند
من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش میکردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم
به یادگار نگه میداشتی
و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی
به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد
من بیگمان
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم
و تو نیز
هرگز ندیدن من را
آنگاه نمیدانم
براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟
؟؟؟؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت23:12توسط نیما | |

اگر شما هم خواهان اشعار کارو باشید

نظر دهید تا اشعار زیادی را بزارم

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت21:56توسط نیما | |

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه ی اوّل
که اوّل ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه ی زیبایی و زشتی
به روی یکدیگر، ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان،دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او جای خود بنشسته و تاب تماشای زشتکاریهای این
مخلوق را دارد
وگر نه من به جای او بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد، عجب صبری خدا دارد

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت21:54توسط نیما | |

اینم شعری از کارو

شبی در حال مستی تكیه بر جای خدا كردم

در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم

جهان را روی هم كوبیدم از نو ساختم گیتی

ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم

كشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگویم كودتا كردم

خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او

خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم

میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین

هر آن چیزی كه از اول بود نابود و فنا كردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

كشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها كردم

نمازو روزه را تعطیل كردم، كعبه را بستم

وثاق بندگی را از ریاكاری جدا كردم

امام و قطب و پیغمبر نكردم در جهان منصوب

خدایی بر زمین و بر زمان بی كدخدا كردم

نكردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی

نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا كردم

شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم

به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا كردم

بدون اسقف و پاپ و كشیش و مفتی اعظم

خلایق را به امر حق شناسی آشنا كردم

نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال

نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم

نمودم خلق را آسوده از شر ریاكاران

به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا كردم

ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان

نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ریا كردم

به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

میان خلق آنان را پی خدمت رها كردم

مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را

نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم

نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد

به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم

هر آنكس را كه میدانستم از اول بود فاسد

نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم

به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاك

قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم

سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبیدم

دگر قانون استثمار را زیر پا كردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم

سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم

نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت

نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا كردم

نه یك بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم

نه بر یك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم

نكردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری

گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم

به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت

گره از كارهای مردم غم دیده وا كردم

به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدایی درد مردم را دوا كردم

جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض

تمام بندگان خویش را از خود رضا كردم

نگویندم كه تاریكی به كفشت هست از اول

نكردم خلق شیطان را عجب كاری به جا كردم

چو میدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد

نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم

نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم

خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم

زمن سر زد هزاران كار دیگر تا سحر لیكن

چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم

سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار

خدایا در پناه می جسارت بر خدا كردم

شدم بار دگر یك بنده درگاه او گفتم

خداوندا نفهمیدم خطا كردم ....

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت21:46توسط نیما | |

با عرض سلام و احترام به همه بازدید کنندگان وبلاگ

من این شعر کارو رو خیلی دوست دارم و شما تقدیمش میکنم

امیدوارم خوشتون بیاد

برو ای دوست برو
برو ای دختر پالان محبت بر دوش
دیده بر دیده من مفكن و نازت مفروش
من دگر سیرم
...
سیر!
به خدا سیرم از این عشق
از این عشق دو پهلوی تو پست
تف بر آن دامان پستی كه ترا پرورده است
...
كم بگو ، جاه تو كو؟ مال تو كو برده زر؟
كهنه رقاصه وحشی صفت زنگی خر!
گر طلا نیست مرا تخم طلا...
مردم من
زاده رنجم و پرورده دامان شرف!

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت21:4توسط نیما | |

ای آنكه دگر گونی دل ها به دست توست

و قلب بندگان را تو زیر و رو می كنی

اه اقبالشان می بخشی و گاه ادبارشان می دهی

ای آنكه تدبیر شب و روز را در دست داری

و جهان و جهانیان را به دست كفایت و قدرت خویش می گردانی

روز را از پی شب می آوری

وشب را در پس روز پدیدار می سازی

ای آنكه هر چه شدنی باشد تو می كنی

و هر چه نباید بشود را تو پیش می گیری

ای آنكه حالات گوناگون را پدید می آوری

و هر چه شدنی باشد تو به انجام می رسانی

ای آنكه خود دل های ما را به سر انگشت اراده خویش داری

بر جان و دلمان به نظر لطف بنگر

بر ما رحم آور

خود آنچنانمان كن كه نیكو تر است

و ما را در بهترین حالت كه خود می پسندی قرار ده

و لباس افتخار آمیر بندگی را بر قامت وجودمان بپوشان

و ما را به خویشتن برسان

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت20:51توسط نیما | |

نه بسته ام به كس دل ، نه بسته كس به من دل


چو تخته پاره بر موج ، رها ، رها ، رها من


ز من هر آنكه او دور ، چو دل به سینه نزدیك


به من هر آنكه نزدیك ، ازو جدا ، جدا ، من!


نه چشم دل به سویی ، نه باده در سبویی


كه تر كنم گلویی به یاد آشنا ، من


ز بودنم چه افزود ؟ نبودنم چه كاهد ؟


كه گویدم به پاسخ كه زنده ام چرا من ؟


ستاره ها نهفتم در آسمان ابری


دلم گرفته ، ای دوست ! هوای گریه با من

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت20:30توسط نیما | |